بررسی تصویر به تصویر «صدای پای آب» سهراب سپهری(۱۳)

 

بند رختی پیدا بود: سینه بندی بی تاب.

این مصرع، مستقل از مصرع های قبل و بعد از خود نوشته شده است طوری که به تنهایی یک بند به حساب می آید. حتا حذف آن به ظاهر به مفاهیم قبل و بعد زیانی نمی رساند. حساسیتی که در واژه های این مصرع وجود دارد تا اندازه ای به خاطر برداشت های ذهنی خودمان است. معلوم نیست سهراب هنگام نوشتن این جمله چه فکری در سر داشت. ما با آنچه که خود در سر داریم و شناخت و تجربیاتِ خودمان این جمله را معنی می کنیم. تقصیری هم نداریم. ظاهر کلمات و معانی رایج شان و صنایع ادبی حاکم بر آنها حّد شناخت و تجربه ی مشترک ما و شاعر است.  ممکن است در برداشت هایمان از حدود شاعر تجاوز کنیم و برای کارمان دلیل داشته باشیم.

 آدم ها هر چه را که پیش رویشان است یا آگاهانه تماشامی کنند و یا ناخودآگاه می بینند. پس از آن، آگاهانه از آنچه که دیده اند صحبت می کنند، و یا ناخودآگاه حرفی از دهانشان در مورد چیزی که دیده اند خارج می شود. خیلی ها، خیلی چیزها را می بینند و حرفی از آن نمی زنند، چون می دانند حرف از آنها، عیب و هنرشان را با هم نشان می دهد. امّا، در این مورد، سهراب چیزی را دیده است و از آن حرف زده است؛ و طرز حرف زدنش نشان می دهد که آگاهانه دارد از آن حرف می زند. ولی احتمالاً سهراب نسبت به آن حرف های نگفته ای که ما با دقت از این جمله اش بیرون می کشیم ناآگاه است. این حرف ها در ظاهر کلامش نیست، ولی در ضمیر ناخودآگاهش می تواند باشد.

ممکن است تشخیصی که به سینه بند داده شده است برای ما معنایی بیش از آنچه سهراب درنظر داشته است داشته باشد. برای خود سهراب چه معنایی داشت؟ معنی اش را از نظر شما و سهراب نمی دانم، ولی برای من معنی اش از پاسخ به این پرسش درمی آید:

سینه بند چرا بی تاب است؟

ساده ترین پاسخی که به نظر هر شعرخوانده ای می رسد این است که، بی تابی سینه بند به خاطر بادی است که به آن می وزد.

 ولی پاسخ دیگری که شاید خیلی ها به ذهن شان برسد و فقط شرم و حیا نگذارد به زبان بیاورند این است:

سینه بند بی تاب است برای اینکه می خواهد هرچه زودتر به سینه هایی که از آن جدا شده است بند شود، چون غیر از بند رخت و آن سینه ها به جای دیگری نمی تواند بند شود.

از این حرف چه برداشتی می شود کرد؟

(مسئولیت پاسخ این پرسش را خودم به عهده می گیرم و شما را در خطا و خطر آن شریک نمی کنم.)

همه، حتا آنهایی که با افکار زیگموند فروید و رویکرد نقد ادبی مبتنی بر افکار او آشنا نیستند، می دانند که روحیه و اخلاق شخصی که چنین جمله ای را می گوید در گفتن و ضرورت گفتن آن، آگاهانه و ناخودآگاه، نقش دارد. ساده ترین تهمتی که می شود به سهراب زد این است که این در حقیقت سهراب است که بی تاب آن چیزی است که سینه بند به آن می رسد، نه خودِ سینه بند. هنگامی که مولوی می گوید:

رشک برم کاش قبا بودمی

چون که در آغوش قبا بوده ای

بی پرده می گوید که دلش می خواست به جای قبا، او آن کسی را که قبا را به تن دارد در آغوش می کشید.

رومئو چنین حالی داشت هنگامی که از دور ژولیت را دید که روی بالکن خانه اش ایستاده و دستش تکیه گاه صورتش است. با خودش گفت: «ای کاش  دستکشی بودم در دستِ او تا می توانستم گونه اش را لمس کنم.»

See how she leans her cheek upon her hand!

O, that I were a glove upon that hand,

That I might touch that cheek!

نوشته شده توسط Mohammad Reza Nooshmand  | لینک ثابت |

 

بررسی تصویر به تصویر «صدای پای آب» سهراب سپهری (12)

سهراب از آسمان و ارتفاع سفر، همچنان به ساکنین زمین، آشنا و ناآشنا چشم دوخته و ادامه می دهد:

مادرم آن پایین

استکانها را در خاطره ی شط می شست.

«پایین» نسبت به سمتی که سهراب دارد می رود واقعاً پایین است. برای سهرابی که دارد به سوی آینده و تجربیات و افکار جدیدتر می رود، «پایین»، خاطره و گذشته ای بیش نیست. فرق گذشته با آینده، فرق بین خوب و بد نیست. فرق بین تجربه ی تثبیت شده و عادت شده و تجربه ی جدید است.

«شستن استکان» ساده ترین و عادّی ترین و تکراری ترین کاری است که هر مادری انجام می دهد. سهراب از آن بالا و در مسیر سفر، این خاطره ی تکرای بین خود و مادرش را به یاد می آورد؛ در ضمن، به این می اندیشد که مادرش در آن حال چه خاطراتی را در ذهن اش مرور می کند. سهراب به جای اینکه از عبارتِ «شطِ خاطره» استفاده کند، ترکیب «خاطره ی شط» را ترجیح می دهد. (فکر نمی کنم فقط برای رعایت وزن این کار را کرده باشد.) در ترکیب نخست، خاطره مانند رودی است که مادر در کنار آن نشسته و هنگام تمیز کردن استکان ها گذشته اش را در آن می بیند. در صورتی که در ترکیب دوم، خاطره خودِ شط نیست، بلکه بخشی از آن است. با این برداشت، می شود گفت شط نمادی برای زمان است که آنچه که نامش را خاطره می گذاریم تنها آن بخشی از زمان است که ما به خاطر می آوریم و برایمان مهم است، و لزوماً برای همه یک جور نیست. بنابراین، «خاطره» مانند آبی در رود زمان جاری است و هر کسی آن بخشی را که حالا دم دست و در ذهن اش است می بیند. سهراب می داند که حالا دارد خاطره ای و تصویری از مادرش را در ذهن مرور می کند، ولی واقعاً نمی داند مادرش هنگام شستن استکان ها دقیقاً  چه چیزهایی را به خاطر می آورد. چون او درهنگام شستن استکان ها اصلاً حواس اش به کاری که دارد انجام می دهد نیست و بیش تر به یاد خاطراتش است، انگار دارد استکان ها را به جای اینکه با آب بشوید با خاطره می شوید.

ادامه ی حرف های سهراب، در حقیقت، خاطراتش از زندگی رایج در روی زمین است که این طور تعریف می کند:

شهر پیدا بود:

رویش هندسی سیمان، آهن، سنگ.

سقف بی کفتر صدها اتوبوس.

گل فروشی گل هایش را می کرد حراج.

در میان دو درخت گل یاس، شاعری تابی می بست.

پسری سنگ به دیوار دبستان می زد.

کودکی هسته ی زردآلو را، روی سجاده ی بیرنگ پدر تف می کرد.

و بزی از «خزر» نقشه ی جغرافی، آب می خورد.

 

شهر،با چنین وضوحی پیداست چون هر چه را که سهراب می بیند و حرفش را می زند نتیجه ی تجربیاتی است که به شناختِ او از زندگی رایج در روی زمین منجر شده است. سهراب جوری از پیدا بودن شهر صحبت می کند انگار می خواهد بگوید ظاهر و باطن اش همین است که دارد می بیند. سهراب نظر مثبتی نسبت به آنچه می بیند ندارد. در هر جمله اش نکته ای منفی و مخالف ذوق او وجود دارد.

شهر دیگر آن طبیعتی نیست که در آن  گل و گیاه می رویید. اینجا، به جای درختان ساختمان ها روییده و بالا رفته اند. اینجا با بذر سنگ و سیمان و شاخه ی آهن، گیاهان هندسی را کاشته اند که در شکل های هندسی ثابت و مرده شان رویش و تحرکی نیست. بر خلاف ساختمان های راکد و ساکن، اتوبوس ها اشکال متحرکی اند که نمی توانند خانه و مسکن ثابت و مطمئنی برای کبوترها باشد. اینجا، حتی رفتار  کسی که در ظاهر کارش ساختمان سازی نیست و با گل ها سروکار دارد سهراب را ناامید می کند. البته، سهراب نمی گوید او باغبان است؛ او را «گل فروش» می نامد. خوب، مسلم است که گل فروش باید گل هایش را بفروشد. امِا، معلوم است آنچه که توجه سهراب را بیش تر به سمت او جلب کرده است، حراج کردن آن گل هاست. آنچه که در جمله ی سهراب برای ما حشو است، برای خود او تأکید روی جنبه ی منفی کار گل فروش است. حراج کردن گلها کاری بدتر از فروختن آنهاست.

سهراب حتی کار شاعری را که با شعرش انگار به نحوی دارد شاخه های گل یاس را آزار می دهد نمی پسندد. شاعر از بیتابی رو به سوی گل یاس آورده است و تابی را که میان دو درخت گل یاس می بندد برای رفع بی تابی خودش است. وصفِ گل یاس بهانه است. این شاعر نیز انگار به روش دیگری گل های یاس را به حراج گذاشته است.

دبستان نیز به جای این که کودک را به سمت خود جذب کند او را از خود بیزار کرده است. چرا؟ چونکه دیوار دارد، چونکه کودک را محدود می کند و جلو آزادی و کودکی اش را می گیرد. فرقی هم نمی کند اگر کودک از درون دبستان سنگی به سمت دیوارش پرتاب کند یا از بیرونش.

کودک بعدی گویا کوچک تر از کودک قبلی است. این یکی دارد هسته ی زردآلو را روی سجاده ی بیرنگ پدر تف می کند. چرا؟ جواب این سؤال را در همین جمله می توانیم پیدا کنیم. کودک این کار را می کند چونکه سجاده ی پدر بیرنگ است.(این بیرنگی از بی ریایی نیست.)این سجاده آن جذابیت و پاکیزگی لازم را ندارد. کهنه است. کودک می داند که هسته ی زردآلو آشغال و تف کثیف است. ولی با نگاه کودکانه اش فرقی بین سجاده ی پدر و آنها نمی بیند. شایداین کودک مخالف سجاده ی بیرنگ پدرش است چون ناخودآگاه نوعی عادت و کهنگی را در عبادتی می بیند که طراوت و نشاط و رویش در آن نیست. ناگفته نماند که درست است من این افکار و این حرف ها را دارم در ذهن و دهان این کودک می گذارم، مقصر اصلی سهراب است که هسته ی زردآلو را در دهان او گذاشته است. این کودک سادگی خودش را دارد، ولی باید پذیرفت که پدری که نمی داند با چه سجده و سجاده ای کودکش را به سمت خودش و سجاده اش بکشاند از او ساده تر است. همین تصویر، موازی با تصویر آن بزی است که از خزر نقشه ی جغرافی آب می خورد. ممکن است فکر کنیم که ایراد از بز است که فرق تصویر آب را با خودِ آب نمی فهمد، ولی سهراب می خواهد ایراد فردی را نشان بدهد که فکر می کند بین دریای خزر واقعی و نقشه اش فرقی وجود ندارد. فردی که می خواهد با نقشه ی دریای خزر آن را بشناسد چندان زرنگ تر از بزی که فریب رنگ آبی این نقشه را خورده و آن را خورده نیست. تشنگی هیچکدام با کاری که می کنند برطرف نمی شود. سهراب طبیعت کاغذی را قبول ندارد. سهراب در این بخش تصاویری از مسکن و کار و شعر و آموزش و عبادت و علم ساختگی را نشان می دهد که، با وجود اینکه عاری از حیات است، نامش زندگی است.

 

نوشته شده توسط Mohammad Reza Nooshmand  | لینک ثابت |

بررسی تصویر به تصویر «صدای پای آب» سهراب سپهری (11) سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1392 8:32

بررسی تصویر به تصویر «صدای پای آب» سهراب سپهری (11)

تا اینجا، ظاهر حرف سهراب نشان می دهد که هنوز دارد از هواپیما چیزهایی را که حرفش را می زند می بیند. امّا، چون از هواپیما نمی شود همه ی این صحنه های ریز و حتی درشت را دید نتیجه می گیریم که منظورش از هواپیما، در وهله ی نخست فاصله ای است که سفر ایجاد می کند، و بعد، تجربه و دانش باارزشی است که فرد را بالا می برد. جدایی از سرزمین و یا گذشته ی خود به معنی رسیدن به جایی بهتر و زمانی بهتر نیست. گاهی رسیدن به تجربه و دانش بهتری است که باعث می شود فرد قدر چیزهایی را که ازشان غافل بود، یا فراموش کرده بود بیش تر بداند و جور دیگری به آنها نگاه کند. سهرا ب از ارتفاع سفر، هم از چیزهای جدیدی که می بیند می گوید و هم نشان می دهد  به  یاد چیزهایی است که پشت سر جا گذاشته است؛ مثلاً، تصور می کند مادرش حالا در چه حال و مشغول چه کاری است.  سهراب چیزهایی را که دیده است طوری بیان می کند که همیشه معلوم نمی کند که تجربه ی شخصی خود اوست یا اینکه دیده است دیگران چنان مسیرهایی را رفته اند و چنان کارهایی را کرده اند. می گوید دیده است:

پله هایی که به گلخانه ی شهوت می رفت.

پله هایی که به سردابه ی الکل می رفت.

پله هایی که به قانون فساد گل سرخ

و به ادراک ریاضی حیات،

پله هایی که به بام اشراق

پله هایی که به سکوی تجلی می رفت.

 

پله ها معرف سلسله مراحل و مراتبی اند که شخصی طی می کند تا به چیزی برسد. سهراب نمی گوید خودش آن شخص است؛ ولی گفته اش نشان می دهد که بی خبر از انتهای پله ها نیست و دست کم دیدی کلی نسبت به آنها دارد. در مورد تصویر نخست، یک برداشت این است که فکر کنیم پله هایی که به «گلخانه ی شهوت» می رسد، شخص را به جایی می رساند که شهوتش در آنجا گل می کند و حاصل شهوتش را خودش و دیگران به چشم می بینند.(حتماً این جمله ی سهراب یادتان است که گفته بود: «دهان گلخانه ی فکر است.» در آنجا منظورش این بود که هر کسی هر چه را که در فکرش است گلچین می کند و بر زبان می آورد. زشتی، زیبایی؛ پژمردگی و یا طراوتِ گلهای گفتارش ریشه در افکارش دارد.)  در مورد این پله ها، تصورنخست ما این است که مسیر حرکت صعودی است. اوج شهوت زمانی است که فرد اختیارش را از دست می دهد و نتیجه اش بروز شهوت و علنی شدن امیال غریزی و پنهانی است. با شهوت، آنچه که در باطن و نهفته است با پله ها بالا می آید و ظاهر می شود. به نظر من، این برداشت که نتیجه اش گل دانستن محصول شهوت و غرایز جنسی انسان است برداشت مناسبی نیست. 

 با توجه به تصاویری که پس از این تصویر می آید فکر می کنم برداشت درست تر این باشد که «گلخانه» را همان گلخانه ببینیم؛ و در عوض، تعبیر دیگری از واژه ی «شهوت» داشته باشیم. از شیوه ی بیان سهراب پیداست که با دید منفی به شهوت نگاه نمی کند. سهراب در «شهوت» انگیزه ای برای آمیزش، تولّد و رشد و تکثیر می بیند. اینها همه در فضای گلخانه، در انتهای پلکان شهوت بروز می کند. شهوت بیانگر بلوغ و نیز حرکت به سمت بلوغ است. به همین دلیل شهوت را باید در گلخانه و در دانه ی گیاه از همان لحظه ی آغازین- پیش از شکل گرفتن دانه- تا مرحله ی رشد کامل و چرخه ی باروری گیاه دنبال کرد. منظور سهراب از گل، خودِ گل است به عنوان نمادی از رشد طبیعی موجودات. بعید است سهراب برای معرفی «فاحشه خانه» و یا حتی نشان دادن رابطه ی جنسی مرد و زن از این واژه استفاده کرده باشد؛ هر چند که انکار نمی کنم که در گوشه ی کوچکی از تصویری که سهراب از رشد و نمو نشان می دهد تصاویری مانند اینها هم می گنجد. چون سهراب در ادامه ی سخنش به علم ریاضی و بعد فلسفه و عرفان می پردازد، منطقی ترین برداشت این است که فضای گلخانه را آزمایشگاهی برای مشاهده ی پدیده های طبیعی ببینیم. حتی منظور سهراب از «سردابه ی الکل»، «میخانه» نیست. پله هایی که به سردابه ی الکل می رسد شخص را به پایین می برد؛ ولی به پایین نمی کشد. این پایین رفتن جنبه ی ارزشی ندارد. این نفوذ در عمق زمین و کُنه مواد است. در حالی که، اگر«سردابه ی الکل» میخانه  و «گلخانه ی شهوت» فاحشه خانه باشد، ارتباط منطقی بین آنها و تصاویر بعدی که درباره ی علوم طبیعی، و ریاضی و فلسفه و عرفان است وجود نخواهد داشت.  سهراب پس از تصویر «گلخانه» که  آزمایشگاه مشاهده ی واقعیت ها و حقایق طبیعی است، سراغ «سردابه ی الکل» می رود که نمادی برای آزمایشگاه  علم شیمی و شناخت مواد و حیات است. «سردابه»، محلی برای نگهداری مواد، و نتیجه ی شناخت انسان نسبت به فساد مواد است. در حقیقت، سردابه را برای حفظ مواد خوراکی در برابر فساد زودهنگام استفاده می کردند. کاربرد آن برای نگهداری اجساد نیز به همین منظور بوده است. چنین دیدی نسبت به «سردابه ی الکل»، توجیه کننده ی مصرع بعدی است که به پله هایی اشاره می کند که تلاش انسان را برای «درک قانون فساد گل سرخ» نشان می دهد. الکل نمادی برای تلاش حکیمانه و طبیبانه ی انسان برای کشف راز حیات و ایستادگی در برابر مرگ است. پله هایی که به «گلخانه ی شهوت»، و به «سردابه ی الکل» و به «قانون فساد گل سرخ» می رسد به ظاهر راه هایی جدا از همند، ولی هدف همه آنها شناخت حیات طبیعی موجودات جاندار و بی جان و درک اسرار آنهاست. یادمان باشد که سهراب در آخرین بند این منظومه ی بلند می گوید: «کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ.» دلمشغولی او، از همین گلخانه و سردابه ی الکل و حتی «ادراک ریاضی حیات» کشف راز گل سرخ بود. گل سرخ نمادی است برای جلوه ی آن جوهر ناشناخته ای که منشاء حیات است. جالب این است که جابربن حیان هم برای تحقیق و شناخت عناصر و کشف راز آنها سراغ گل سرخ و علت فساد گل سرخ رفت. به متن زیر که برگرفته از کتاب شناخت عرفان و عارفان ایرانی نوشته ی دکترعلی اصغر چلبی است توجه کنید:

«جابر بر این عقیده است که هر عنصری را روحی (یا نفسی، یا جوهری) است؛ چنانکه افراد مردم و جانوران دارند، و نیز عناصر طبایعی دارند؛ و همین طبایع که در عناصر وجود دارد، قابل تبدیل و دگرگونی است.

وی معتقد است که هر عنصری به همان اندازه که از صفا و پاکی به دور است، یعنی با عناصر دیگری آمیخته است، تأثیر آن کم تر است. از این رو اگر عنصری بخواهیم که تأثیرش در عنصرهای دیگر قوی تر باشد واجب است که در تصفیه و پاک کردن آن بکوشیم. و تصفیه به وسیله ی تقطیر ممکن است، و به سبب تقطیر، روح از عنصر بیرون می رود، و عنصر می میرد. و هرگاه بتوانیم بر روح این عنصر غالب آییم، سپس چیزی از آن (یعنی روح که مذکر است) بر ماده ی دلخواه القاء کنیم، آن ماده دگرگون می شود، و مانند عنصری می شود که ما چیزی از روح آن در این شیء القاء کرده ایم. مثال این، آن است که هرگاه گل سرخ یا زعفران را به وسیله ی تقطیر تصفیه کنیم، عطر آن پرواز می کند و می میرد (یعنی برگ های آن می پژمرد.) و هرگاه چیزی از روح این گل سرخ (یعنی: از عطر آن در هر مایع که بخواهیم) بیفزاییم همه ی این مایع دگرگون شده، مبدل به عطر گل سرخ یا زعفران می شود.»

احتمالاً، شباهت توجه سهراب به علت فساد گل سرخ و راز حیات آن با کار جابربن حیان تصادفی است؛ ولی توجه به کار جابر باعث می شود منظور سهراب را بهتر درک کنیم. حتی وقتی سهراب از «پله هایی که به بام اشراق» می رود صحبت می کند باز هم توجه اش به باطن گل سرخ برای کشف راز آن است. منظور سهراب از «اشراق» آن نوری است که حقیقت اشیاء و هستی را آشکار می کند. کسی که به بام اشراق می رسد بدون مزاحمتِ هیچ سایه ای به نور می رسد. «سهروردی» که مشهور به «شیخ اشراق» بود، نقطه ی مثبت نگاه خود به هستی را نسبت به ابوعلی سینا و مشائیان در این می دانست که آنها از ظاهر پی به باطن  نبرده و به ملکوت اعلی نمی رسیدند. شاید، هنگامی که سهراب از تماشای «پله هایی که به سکوی تجلی» می رفت می گوید، بیش تر منظورش مطالعاتش از ادعاهای این چنینی است که در آثار فلاسفه و عرفا جمع شده است. خودش مدعی رسیدن به مقامی نیست که حقیقت هستی پیش چشمانش تجلی یافته و رازش را گفته باشد. از گلخانه و سردابه و قانون فساد گل سرخ و تجلی حقیقت آن، او چیزهایی را دیده و چیزهایی را شنیده و خوانده است، ولی منظومه اش با این جمله به آخر می رسد که «کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ.»

نوشته شده توسط Mohammad Reza Nooshmand  | لینک ثابت |