Zabanadabi
 
 
نوشته های محمدرضا نوشمند در باره ی زبان و ادبیات
 

 

بررسی تصویر به تصویر «صدای پای آب» سهراب سپهری (10)

 

و هواپیمایی که در آن اوج هزاران پایی

خاک از شیشه ی آن پیدا بود:

کاکل پوپک،

خالهای پر پروانه،

عکس غوکی در حوض،

و عبور مگس از کوچه ی تنهایی.

خواهش روشن یک گنجشک، وقتی از روی چناری

به زمین می آید.

این جملات نشان می دهد که سهراب هم از زمین دارد به هواپیما نگاه می کند، و هم تصور می کند که از هواپیما زمین چه طور دیده می شود.  سهراب نمی گوید «از آن اوج هزاران پایی،» به جایش، می گوید: «در آن اوج هزاران پایی».

اگر بخش های قبلی را خوانده باشید یادتان هست که در مورد قاطر و اُشتری  که بارشان انشا و سبد خالی پند و امثال بود گفتم منظور سهراب در واقع این نیست که نویسنده و پند دهنده را به این حیوانات تشبیه کند؛ این حیوانات نقش شان را به عنوان وسیله ی نقلیه ایفا می کنند، و تفاوتشان در این است که هر کدام معرف صفتی است که سوارش برای کارش نیاز داشته است. قاطر برای تلاش زیاد و عبور از مسیرهای سخت برای رسیدن به هدف، شتر برای صبرش در انتقال پند و امثال به گوش های بی صبر، و قطار نیز برای  به دنبال هم رفتن بی اختیار آدمها مانند کوپه ها. خلاصه ی کلام اینکه گفتم هدف سهراب تحقیر سوار هایشان نیست، بلکه توصیف شان است.  و حالا، هواپیما برای تماشای موجودات و پدیده ها از بلندی و با تسلطی بیش تر و با نگاهی متفاوت تر. از آسمان زمین را با همه ی بزرگی اش خاک دیدن، نگاهی طبیعی تر به آن از جایگاهی است که آدم به چشم خریدار به آن نگاه نمی کند. با این نگاه سهراب از اهمیت زمین نمی کاهد، آن را آن جور که هست و باید با آن برخورد شود نشان می دهد. حتی می شود گفت که می خواهد بگوید با آن همه فاصله ای که وجود دارد باز هم خاک را می شود دید. نه تنها خاک را که منظور از آن زمین است، بلکه هر چیزی را که به این زندگی خاکی تعلق دارد. روشن است که از آن اوج هزاران پایی با چشم نمی توان «کاکل پوپک» و «خالهای پر پروانه» را دید؛ ولی چون خیال آنها هنوز با مسافر هواپیما ست، هنوز برایش دیدنی اند. استفاده از واژه ی «خاک» به جای زمین در ظاهر نوعی کوچک انگاری آن است، ولی اگر خوب دقت کنیم متوجه می شویم که تصویر زمین از آسمان و گردی آن از فضا، در کنار تصویر«کاکل پوپک» و «خالهای پر پروانه» و حتی عکسی که غوک از خودش در حوض می بیند مهم جلوه دادن اینهاست. وقتی که اینها را می شود در آن اوج هزاران پایی به گونه ای تصور کرد و دید، پس باید همه شان را همتای زمین دانست. سهراب خواسته یا ناخواسته دارد زمین را با جزئیات کوچنی در روی آن مقایسه می کند، و با این کار اهمیت این جزئیاتی را که از روی زمین هم به چشم خیلی ها نمی آید، از چشم کسی که خیلی از آنها دور است نشان می دهد. سهراب آگاهانه یا ناآگاهانه همین کار را با هواپیما که وسیله ای مهم تر و پیش رفته تر از قاطر و اُشتر و قطار است انجام می دهد. قرار گرفتن هواپیما در کنار مگس و گنجشک اهمیت اینها را تا اوج هزاران پایی بالا می برد. هواپیما، نه پروازش و نه فرودش، چیزی فراتر از عبور مگس و فرود گنجشک ندارد. از اینها کم تر باشد بیش تر نیست.

مگس و گنجشک شخصیتی دارند که هواپیمای بی جان ندارد. «عبور مگس از کوچه ی تنهایی» او را به جایی می رساند که حسّ تنهایی اش کم تر می شود و یا از تنهایی در می آید. گنجشک هم با میل و اراده ای از روی چنار به زمین می آید تا مثلاً دانه ای را بردارد. پرواز و فرود مگس و گنجشک معنی دارتر از پرواز و فرود هواپیما است. این معنی را انسانهایی باید به پرواز و فرود هواپیما بدهند که سوار آنند. شاید در صورتی این مسافران می توانند برای پرواز و هدف خود ارزش بیش تری قائل باشند که پرواز و فرود مگس و گنجشک را به همین اندازه درک کرده باشند.

و بلوغ خورشید.

و هم آغوشی زیبای عروسک با صبح.

بلوغ خورشید می تواند با تناسبی ناچیز و از نگاه مسافرهواپیما نسبت به ساکن زمین، بزرگتر به نظر رسیدن خورشید با توجه به آن کاهش ناچیز در فاصله ی تا آن باشد. امّا، با توجه به جمله ی بعدی که زمان را به صبح می کشاند، بلوغ خورشید باید همان غروب آن و سرآخر به شب رسیدنش باشد. سهراب گویا با چشمان کودکی که شوق دارد صبح زودبیدار شود و عروسکش را در آغوش بکشد این تصویر را می بیند. از این جالب تر این است که این صحنه را ما از دید عروسکی ببینیم که حسّ دارد و منتظر است صبح بشود و همزمان در آغوش صبح و در آغوش دختربچّه ای قرار بگیرد که خوابیدن برایش تنها بهانه و وسیله ای برای رسیدن به صبح و بازی با او بوده است.

 |+| نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1392ساعت 2:40  توسط Mohammad Reza Nooshmand  | 

بررسی تصویر به تصویر «صدای پای آب» سهراب سپهری(9)

من قطاری دیدم، روشنایی می برد.

من قطاری دیدم، فقه می برد و چه سنگین می رفت.

من قطاری دیدم، که سیاست می برد (و چه خالی می رفت.)

من قطاری دیدم، تخم نیلوفر و آواز قناری می برد.

 

پس از اینکه سهراب از افرادی می گوید که انگار نمونه ی بارزی از جماعتی اند که با وجود رفتار شخصی، عملکردی مشابه دارند، سراغ افرادی می رود که قطاروار با هم  و به دنبال هم حرکت می کنند. سهراب با رندی به جای صحبت از گروهی که با هم، آگاهانه یا ناآگاهانه، در پی هدفی اند، از قطارهایی می گوید که بارهای متفاوتی دارند. فرق افراد این گروهها با آن قاطر و اُشتر و عارف در این است که هر قاطر و اُشتر و عارفی آگاهانه، امّا جدا از افرادی مانند خود، هدفی را دنبال می کند، در صورتی که در میان این افرادی که قطار وار و با تقلید از نزدیکان خود راهی را در پیش گرفته اند خیلی ها کوچک ترین شناختی از مسیر و نیز آخر راهشان ندارند. عدّه ای دارند روشنایی را حمل می کنند، و یا دنبال روشنایی راه افتاده اند. در وصف کارشان سهراب چیزی نمی گوید، ولی چون در مصرع بعدی از سنگینی بار حاملین فقه می گوید، معلوم می شود که بار روشنایی سبک است. روشنایی می تواند کنایه از حقیقت باشد. حقیقت وزنی ندارد، آن قدر سبک است که حتی کودکی می تواند آن را حمل کند؛ پس، لزومی ندارد همه ی آنهایی که روشنایی و حقیقت را دنبال می کنند کارشان آگاهانه باشد، خیلی ها غریزی و فطری، پروانه وار، نور را دنبال می کنند و دور آن می گردند. بار فقه سنگین است برای اینکه آن را باید به کمک جرثقیل استدلال به اینجا و آنجا برد و به این و آن رساند. خیلی ها در کاروان فقه، با تقلید از فقیه، و حتی بدون استدلال، خیلی سنگین حرکت می کنند. قرآن نور است و سبک و آسان بر دل می نشیند. به همین دلیل، بارها و بارها در قرآن خداوند از سهولت دستیابی و پیروی از آن می گوید. در سوره ی قمر چندین بار این آیه تکرار می شود که، «و لَقَد یَسَّرنا القُرآنَ لِلذّکر»، و ما قرآن را برای ذکر آسان کردیم. آنچه که مذهب را سنگین می کند، فقه و استدلالات فقهی است.

بار سیاست هم، گرچه خالی است، روی دوش حاملانش سنگینی می کند. جمله ی تکمیل کننده ی این مصرع داخل پرانتز است تا نشان بدهد که آنهایی که زور می زنند تا آن را جابجا کنند از خالی بودن واگن های آن بی خبرند. خیلی ها با استفاده از این جمله ی مشهور سهراب در باره ی سیاست، می خواهند گوشه و کنایه ای به آنهایی بزنند که در کار سیاست اند؛ در حالی که منظور اصلی سهراب آنهایی است که بدون اینکه به طور رسمی سیاسی کار باشند، دنبال افرادی راه می افتند که سیاست نان آنها را تأمین می کند. عرقش را اینها می ریزند و خونش را هم اینها می دهند. منظور سهراب آنهایی است که ناآگاهانه دنبال کارهای سیاسی و سیاسی کارها راه می افتند.

قطاری که بارش تخم نیلوفر و آواز قناری است، لازم نیست صف و ردیفی از آدم ها باشد. گرچه ، اگر بخواهیم می توانیم تصویر کسانی را در ذهن تجسم کنیم که گل نیلوفر و تخم نیلوفر را می برند، می فروشند، و یا می کارند. ولی می توان قطار حشرات و پرندگانی را درنظر گرفت که به طور غریزی و طبیعی به گرده افشانی نیلوفر کمک می کنند. هرجا که گل و نیلوفر باشد، آواز قناری هم هست. آین را که با خودت ببری، آن هم دنبالش می آید- قطاروار!

 |+| نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1392ساعت 2:52  توسط Mohammad Reza Nooshmand  | 
بررسی تصویر به تصویر «صدای پای آب» سهراب سپهری (8)

 

فکر سهراب را باید از نگاهش خواند. ادعای خودش این بود که ، ما هیچی جز نگاه نیستیم. پس، از این ادعای او می شود به این نتیجه رسید که «دیدن» ما همان «فکر کردن» ماست. این عقیده خیلی ایده آلیستی است، چون به ما می گوید آدم آنچه را که فکر می کند می بیند و آنچه را می بیند که فکر می کند. در یک کلام، آدم آنچه را که دلش می خواهد ببیند می بیند. با چنین برداشتی از «ما هیچ، ما نگاه»ِ سهراب، کار بررسی «دیده هایش» دشوارتر می شود، چون با تفسیر هر نگاهش، ناچار باید بپذیریم که خواسته یا ناخواسته داریم فکری را به او تحمیل می کنیم. پس، باید دقت کنیم و تا می توانیم همه ی احتمالات را در نظر بگیریم. سهراب در ادامه ی شعر، فکر و نگاهش را با هم این گونه به زبان می آورد:

قاطری دیدم بارش «انشا»

اشتری دیدم بارش سبد خالی «پند و امثال».

عارفی دیدم بارش «تنناها یا هو».

این سه مصرع دارای توازی و تشابه نحوی است. تصویری که از «قاطر» و «اشتر» و «عارف» داریم یکسان است. اگر این سه تا را به روش ریاضی بخواهیم بسنجیم باید بگوییم که سهراب از نظر حمل بار، قاطر و اُشتر و عارف را در یک ردیف قرار داده است. با این حساب، یک برداشت این خواهد بود که بگوییم عارف حیوانی است که نه بهتر از قاطر و شتر است، و نه بدتر از آنها. اگر این را نگوییم مجبوریم عکس اش را بگوییم، و به این نتیجه برسیم که قاطر و اُشتر هر دو انسان هایی اند که پیش چشم سهراب با چنین شمایل حیوانی حاضر شده اند، زیرا افکار و اعمالشان چنین تصاویری را از آنها منعکس کرده است. با این حساب، این دو انسان مقامشان از آدم عارف خیلی پایین تر می آید. به عقیده ی من هیچکدام از این دو تا درست نیست. نمی خواهم بگویم که نباید از منطق ریاضی برای درک این توازی استفاده کرد. می خواهم بگویم لازم نیست با این روش حتماً به نتیجه ای برسیم که مانند ریاضی عدد ثابت و مشخصی است. ادبیات از ریاضیات پیچیده تر است. اگر می گویید نه، پس توجه کنید:

شاید با گوشه ی چشمی و نظری به تلمیح قرآنی مشهوری که عادت ذهنی مان ما را با خواندن  مصرع نخست به سویش می کشد بشود گفت که منظور از قاطر آن آدمی است که اهل کتاب و قلم  است، ولی مقید به انجام آنچه که می خواند و می گوید و می نویسد نیست. در قرآن مجید، در سوره ی جمعه، یهودیانی که تورات را می خواندند و حمل می کردند، ولی اجرا نمی کردند به چهارپایانی تشبیه شده اند که فقط حامل کتاب اند. آدم نویسنده و خواننده و داننده باید خود را با صفت انجام دهنده کامل کند. اگر محور بررسی مان را آن آیه ی قرآنی قرار دهیم مجبوریم «انشا» را بر اساس صنعت ادبی «علاقه ی کل به جزء» همان «کتاب» در نظر بگیریم. امّا فکر نمی کنم سهراب با این دید این حرف را گفته باشد. دلیل اصلی پرهیز من از این تمثیل برای توجیه حرف سهراب در تفاوت بین «حمار» یا «الاغ» و «قاطر» است. نسبت «الاغ» به «انشا» نسبت نفهمیدن به علم است. در حالی که به نظر من سهراب «قاطر» را برای نشان دادن سنگینی بار و دشواری راه با «انشا» در کنار هم قرار داده است. کار قاطر بردن بار سنگین از کوره راه ها تا مقصد است.

بد نیست برای تفنن و گردش در عالم امکان و محدوده ی احتمالات واژه ی «انشا» را از زاویه ی دیگری با صنعت ادبی «علاقه ی جزء به کل» نیز بسنجیم و ببینیم پیش چشم هایمان چه چیزی از آب درمی آید. می توانیم فرض کنیم که منظور از «انشا» آن نویسنده ای است که انشا می کند؛ و سوار بر قاطر بودنش نشان سختی کارش برای رساندن و فهماندن نوشته هایش به دیگران است. شاید این تصویر برای شما خیلی عجیب باشد. ولی از دل داستان مشهوری که در اینجا می خواهم بیاورم می شود همین تصویر را بیرون کشید. شما هم با خواندن این داستان متوجه می شوید که لازم نیست حتماً به این نتیجه برسیم که سهراب «هم عادت» با خیلی ها برای توهین به بعضی نویسنده ها و اهل علم آنها را قاطر نامیده باشد. داستان زیر را که در کتاب تاریخ فلاسفه ی ایرانی نوشته ی دکتر علی اصغر حلبی نقل شده است بخوانید و رابطه ی بین قاطر و انشا را از زاویه ای دیگر نگاه کنید:

می دانید که میرداماد و شیخ بهائی همزمان بوده اند و معاصر شاه عباس صفوی.

روزی شاه عباس به گردش رفته بود و این دو عالم بزرگ نیز همراه او بودند. میرداماد مردی چاق و بلند بالا بوده و بلعکس شیخ بهائی لاغر و کوچک اندام. سلطان برای آنکه صفای خاطر آن دو را دریابد و صمیمیت عالمان زمان خود را نسبت به هم بسنجد، آزمایشی می کند. اسب شیخ بهایی در پیش خرامان می رفت و اسب میر به سبب سنگینی جثه ی او عقب مانده بود. سلطان خود را نزدیک میرداماد رسانیده و می گوید: «این شیخ را می بینی که چسان اسب را بازی می دهد و در میان خلق به وقار راه نمی رود؛ همچنانکه شما به ادب و متانت می روید؟» میر می گوید: «ای پادشاه! اسب شیخ نمی تواند آرام برود و تأنی کند از شادی اینکه می داند چه کسی بر روی او سوار شده است!»

شاه این امر را پوشیده می دارد و به آرامی نزدیک شیخ بهائی می رود و در بیخ گوش او می گوید: «یا شیخ! این سواره را که در پشت تو می آید نمی بینی؟ که چسان چاق است و مرکوب بیچاره را رنج می دهد و عالم ربانی همچون تو می باید که مرتاض باشد و لاغر اندام.»

شخ بهائی می گوید: «ای شهریار! نه چنان است بلکه رنج آشکاری که در سیمای اسب می بینی از این روست که از تحمل بار دانشی که کوههای بزرگ و استوار از بردن آن عاجزند، ناتوان است!»

 

پس، در نظر داشته باشید که «انشا» می تواند به کسی برگردد که انشا می کند. گاهی باید شعر سهراب را جور دیگر دید و با عادتِ رایج نخواند و فقط با یک فکر معنی نکرد. با بررسی تصویری که سهراب از شتر بعد از تصویر قاطر ارائه می دهد بهتر می شود رابطه ی بین «قاطر» و «انشا» را درک کرد.

بررسی مصرع بعد را با این پرسش ها شروع می کنم که: چرا باید سهراب آدمی را که اهل «پند و امثال» است به شتر تشبیه کرده باشد؟ اگر چنین کاری کرده باشد آیا با دید منفی این کار را کرده یا نظرش مثبت بوده است؟ آیا سهراب صفت شتر را به انسان نسبت داده است تا کارش را بزرگ و مهم نشان بدهد، یا اسم شتر را برای کوچک نمایی و توهین به او استفاده کرده است تا کارش را بیهوده نشان بدهد؟ (من هم مانند شما می دانم که دیگر دوران قاطرسواری و شترسواری سرآمده است، ولی هنوز در ادبیات یا انسان سوار اسم و صفت این دو حیوان می شود، یا اسم و صفت آنها سوار انسان.)  در سنت ادبی رایج در اشعار دیده شده است که عاشق خودش را به شتر تشبیه می کند و می گوید «شتر از بار می نالد من از دل، بنالیم هر دومان منزل به منزل،» ولی شتر و پند دهنده از چه نظر می توانند شبیه به هم باشند؟ از نظر ناله؟ سنگینی بار؟ منزل به منزل با هم رفتن و نرسیدن به سرمنزل مقصود؟ منزل به منزل بارکشیدن و عدم امکان تخلیه ی بار در هیچ منزلی؟ همه ی اینها را با هم جمع کنیم و ناله را ازشان کم کنیم می رسیم به وجه شبهی که به احتمال قوی جواب این مسئله است: صبر شتر. پند دادن حوصله می خواهد. و پند شنیدن هم همین طور. ولی پند دادن و حرف هایی را مدام به گوش های ناشنوا یا بی تفاوت خواندن و تکرار کردن حوصله ی بیش تری می خواهد. «سبد خالی پند و امثال» می تواند سبد کسی باشد که حرف دلش را زده است و سبک دارد برمی گردد. با این برداشت شتر برای این بارش سبک شده است که واعظی را که حرف هایش را زده دارد برمی گرداند. می توان این طور نیز برداشت کرد که پند و امثال سبدی است که خالی است و فقط ظاهرش است که به ما می گوید حتماً چیزی در آن هست. سبکی آن با وجود ظاهر سنگین اش به این خاطر است.

با چشمی که من به این بخش نگاه کرده ام، قاطر و اُشتر و نویسنده و واعظ را این طور دیده ام. اختیار فکر کسی که دلش می خواهد دسته ای از اهل قلم و اهل نصیحت را به دیده ی عادت قاطر یا اَشتر ببیند دست من نیست؛ ولی در دل این برداشت عادی پرسشی وجود دارد که دلم می خواهد از این گونه افراد بپرسم، و آن این است که، اگر سهراب آدم هایی را قاطر یا شتر فرض کرده است، پس چرا برای به تصویر کشیدن حقیقت رفتار عارف از تصویر و تمثیل حیوانات استفاده نکرده است. شاید بگویید مقام عارف بالاتر از این حرفها و این امثال است. بقیه خر یا شترند و فقط عارف انسان است. شاید هم بگویید که معلوم نیست از میان این همه حیوان چه همتایی را برای عارف می شود انتخاب کرد. ولی کار نشد ندارد. برای سهراب که در بازی با کلمات اُستاد بود این کار مثل آب خوردن بود. می توانست بگوید هُدهُدی دیدم بارش «تنناها یا هو»! می خواهم بگویم که خودم به این نتیجه رسیده ام که در مورد جملات مربوط به «قاطر» و «اُشتر» نباید زیاد روی حیوان بودنشان حساسیت به خرج بدهیم. فکر می کنم دیگران هم اگر از افکار عادّی که سریع تر ذهن را اشغال می کند بپرهیزند در شعر سهراب تصویری را می بینند و از آن حرفی را می شنوند که عادّی نیست. مثل خیلی از تصاویر و حرف های دیگر سهراب. شعر سهراب را باید جور دیگر ببینیم و حرفش را جور دیگر بسنجیم. عارفی که سهراب از آن سخن می گوید صفات رنج و تلاش و صبر را در حمل و تکرار عبارت «تنناها یا هو» با خود دارد. «تنناها یا هو» از یک نظر و به موازات دو مصرع قبلی همان «انشا» و «سبد خالی پند و امثال» اوست.

 

 

 |+| نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1392ساعت 9:17  توسط Mohammad Reza Nooshmand  | 
مطالب جدیدتر
مطالب قدیمی‌تر
 
  بالا