Zabanadabi
 
 
نوشته های محمدرضا نوشمند در باره ی زبان و ادبیات
 
بررسی تصویر به تصویر «صدای پای آب» سهراب سپهری (8)

 

فکر سهراب را باید از نگاهش خواند. ادعای خودش این بود که ، ما هیچی جز نگاه نیستیم. پس، از این ادعای او می شود به این نتیجه رسید که «دیدن» ما همان «فکر کردن» ماست. این عقیده خیلی ایده آلیستی است، چون به ما می گوید آدم آنچه را که فکر می کند می بیند و آنچه را می بیند که فکر می کند. در یک کلام، آدم آنچه را که دلش می خواهد ببیند می بیند. با چنین برداشتی از «ما هیچ، ما نگاه»ِ سهراب، کار بررسی «دیده هایش» دشوارتر می شود، چون با تفسیر هر نگاهش، ناچار باید بپذیریم که خواسته یا ناخواسته داریم فکری را به او تحمیل می کنیم. پس، باید دقت کنیم و تا می توانیم همه ی احتمالات را در نظر بگیریم. سهراب در ادامه ی شعر، فکر و نگاهش را با هم این گونه به زبان می آورد:

قاطری دیدم بارش «انشا»

اشتری دیدم بارش سبد خالی «پند و امثال».

عارفی دیدم بارش «تنناها یا هو».

این سه مصرع دارای توازی و تشابه نحوی است. تصویری که از «قاطر» و «اشتر» و «عارف» داریم یکسان است. اگر این سه تا را به روش ریاضی بخواهیم بسنجیم باید بگوییم که سهراب از نظر حمل بار، قاطر و اُشتر و عارف را در یک ردیف قرار داده است. با این حساب، یک برداشت این خواهد بود که بگوییم عارف حیوانی است که نه بهتر از قاطر و شتر است، و نه بدتر از آنها. اگر این را نگوییم مجبوریم عکس اش را بگوییم، و به این نتیجه برسیم که قاطر و اُشتر هر دو انسان هایی اند که پیش چشم سهراب با چنین شمایل حیوانی حاضر شده اند، زیرا افکار و اعمالشان چنین تصاویری را از آنها منعکس کرده است. با این حساب، این دو انسان مقامشان از آدم عارف خیلی پایین تر می آید. به عقیده ی من هیچکدام از این دو تا درست نیست. نمی خواهم بگویم که نباید از منطق ریاضی برای درک این توازی استفاده کرد. می خواهم بگویم لازم نیست با این روش حتماً به نتیجه ای برسیم که مانند ریاضی عدد ثابت و مشخصی است. ادبیات از ریاضیات پیچیده تر است. اگر می گویید نه، پس توجه کنید:

شاید با گوشه ی چشمی و نظری به تلمیح قرآنی مشهوری که عادت ذهنی مان ما را با خواندن  مصرع نخست به سویش می کشد بشود گفت که منظور از قاطر آن آدمی است که اهل کتاب و قلم  است، ولی مقید به انجام آنچه که می خواند و می گوید و می نویسد نیست. در قرآن مجید، در سوره ی جمعه، یهودیانی که تورات را می خواندند و حمل می کردند، ولی اجرا نمی کردند به چهارپایانی تشبیه شده اند که فقط حامل کتاب اند. آدم نویسنده و خواننده و داننده باید خود را با صفت انجام دهنده کامل کند. اگر محور بررسی مان را آن آیه ی قرآنی قرار دهیم مجبوریم «انشا» را بر اساس صنعت ادبی «علاقه ی کل به جزء» همان «کتاب» در نظر بگیریم. امّا فکر نمی کنم سهراب با این دید این حرف را گفته باشد. دلیل اصلی پرهیز من از این تمثیل برای توجیه حرف سهراب در تفاوت بین «حمار» یا «الاغ» و «قاطر» است. نسبت «الاغ» به «انشا» نسبت نفهمیدن به علم است. در حالی که به نظر من سهراب «قاطر» را برای نشان دادن سنگینی بار و دشواری راه با «انشا» در کنار هم قرار داده است. کار قاطر بردن بار سنگین از کوره راه ها تا مقصد است.

بد نیست برای تفنن و گردش در عالم امکان و محدوده ی احتمالات واژه ی «انشا» را از زاویه ی دیگری با صنعت ادبی «علاقه ی جزء به کل» نیز بسنجیم و ببینیم پیش چشم هایمان چه چیزی از آب درمی آید. می توانیم فرض کنیم که منظور از «انشا» آن نویسنده ای است که انشا می کند؛ و سوار بر قاطر بودنش نشان سختی کارش برای رساندن و فهماندن نوشته هایش به دیگران است. شاید این تصویر برای شما خیلی عجیب باشد. ولی از دل داستان مشهوری که در اینجا می خواهم بیاورم می شود همین تصویر را بیرون کشید. شما هم با خواندن این داستان متوجه می شوید که لازم نیست حتماً به این نتیجه برسیم که سهراب «هم عادت» با خیلی ها برای توهین به بعضی نویسنده ها و اهل علم آنها را قاطر نامیده باشد. داستان زیر را که در کتاب تاریخ فلاسفه ی ایرانی نوشته ی دکتر علی اصغر حلبی نقل شده است بخوانید و رابطه ی بین قاطر و انشا را از زاویه ای دیگر نگاه کنید:

می دانید که میرداماد و شیخ بهائی همزمان بوده اند و معاصر شاه عباس صفوی.

روزی شاه عباس به گردش رفته بود و این دو عالم بزرگ نیز همراه او بودند. میرداماد مردی چاق و بلند بالا بوده و بلعکس شیخ بهائی لاغر و کوچک اندام. سلطان برای آنکه صفای خاطر آن دو را دریابد و صمیمیت عالمان زمان خود را نسبت به هم بسنجد، آزمایشی می کند. اسب شیخ بهایی در پیش خرامان می رفت و اسب میر به سبب سنگینی جثه ی او عقب مانده بود. سلطان خود را نزدیک میرداماد رسانیده و می گوید: «این شیخ را می بینی که چسان اسب را بازی می دهد و در میان خلق به وقار راه نمی رود؛ همچنانکه شما به ادب و متانت می روید؟» میر می گوید: «ای پادشاه! اسب شیخ نمی تواند آرام برود و تأنی کند از شادی اینکه می داند چه کسی بر روی او سوار شده است!»

شاه این امر را پوشیده می دارد و به آرامی نزدیک شیخ بهائی می رود و در بیخ گوش او می گوید: «یا شیخ! این سواره را که در پشت تو می آید نمی بینی؟ که چسان چاق است و مرکوب بیچاره را رنج می دهد و عالم ربانی همچون تو می باید که مرتاض باشد و لاغر اندام.»

شخ بهائی می گوید: «ای شهریار! نه چنان است بلکه رنج آشکاری که در سیمای اسب می بینی از این روست که از تحمل بار دانشی که کوههای بزرگ و استوار از بردن آن عاجزند، ناتوان است!»

 

پس، در نظر داشته باشید که «انشا» می تواند به کسی برگردد که انشا می کند. گاهی باید شعر سهراب را جور دیگر دید و با عادتِ رایج نخواند و فقط با یک فکر معنی نکرد. با بررسی تصویری که سهراب از شتر بعد از تصویر قاطر ارائه می دهد بهتر می شود رابطه ی بین «قاطر» و «انشا» را درک کرد.

بررسی مصرع بعد را با این پرسش ها شروع می کنم که: چرا باید سهراب آدمی را که اهل «پند و امثال» است به شتر تشبیه کرده باشد؟ اگر چنین کاری کرده باشد آیا با دید منفی این کار را کرده یا نظرش مثبت بوده است؟ آیا سهراب صفت شتر را به انسان نسبت داده است تا کارش را بزرگ و مهم نشان بدهد، یا اسم شتر را برای کوچک نمایی و توهین به او استفاده کرده است تا کارش را بیهوده نشان بدهد؟ (من هم مانند شما می دانم که دیگر دوران قاطرسواری و شترسواری سرآمده است، ولی هنوز در ادبیات یا انسان سوار اسم و صفت این دو حیوان می شود، یا اسم و صفت آنها سوار انسان.)  در سنت ادبی رایج در اشعار دیده شده است که عاشق خودش را به شتر تشبیه می کند و می گوید «شتر از بار می نالد من از دل، بنالیم هر دومان منزل به منزل،» ولی شتر و پند دهنده از چه نظر می توانند شبیه به هم باشند؟ از نظر ناله؟ سنگینی بار؟ منزل به منزل با هم رفتن و نرسیدن به سرمنزل مقصود؟ منزل به منزل بارکشیدن و عدم امکان تخلیه ی بار در هیچ منزلی؟ همه ی اینها را با هم جمع کنیم و ناله را ازشان کم کنیم می رسیم به وجه شبهی که به احتمال قوی جواب این مسئله است: صبر شتر. پند دادن حوصله می خواهد. و پند شنیدن هم همین طور. ولی پند دادن و حرف هایی را مدام به گوش های ناشنوا یا بی تفاوت خواندن و تکرار کردن حوصله ی بیش تری می خواهد. «سبد خالی پند و امثال» می تواند سبد کسی باشد که حرف دلش را زده است و سبک دارد برمی گردد. با این برداشت شتر برای این بارش سبک شده است که واعظی را که حرف هایش را زده دارد برمی گرداند. می توان این طور نیز برداشت کرد که پند و امثال سبدی است که خالی است و فقط ظاهرش است که به ما می گوید حتماً چیزی در آن هست. سبکی آن با وجود ظاهر سنگین اش به این خاطر است.

با چشمی که من به این بخش نگاه کرده ام، قاطر و اُشتر و نویسنده و واعظ را این طور دیده ام. اختیار فکر کسی که دلش می خواهد دسته ای از اهل قلم و اهل نصیحت را به دیده ی عادت قاطر یا اَشتر ببیند دست من نیست؛ ولی در دل این برداشت عادی پرسشی وجود دارد که دلم می خواهد از این گونه افراد بپرسم، و آن این است که، اگر سهراب آدم هایی را قاطر یا شتر فرض کرده است، پس چرا برای به تصویر کشیدن حقیقت رفتار عارف از تصویر و تمثیل حیوانات استفاده نکرده است. شاید بگویید مقام عارف بالاتر از این حرفها و این امثال است. بقیه خر یا شترند و فقط عارف انسان است. شاید هم بگویید که معلوم نیست از میان این همه حیوان چه همتایی را برای عارف می شود انتخاب کرد. ولی کار نشد ندارد. برای سهراب که در بازی با کلمات اُستاد بود این کار مثل آب خوردن بود. می توانست بگوید هُدهُدی دیدم بارش «تنناها یا هو»! می خواهم بگویم که خودم به این نتیجه رسیده ام که در مورد جملات مربوط به «قاطر» و «اُشتر» نباید زیاد روی حیوان بودنشان حساسیت به خرج بدهیم. فکر می کنم دیگران هم اگر از افکار عادّی که سریع تر ذهن را اشغال می کند بپرهیزند در شعر سهراب تصویری را می بینند و از آن حرفی را می شنوند که عادّی نیست. مثل خیلی از تصاویر و حرف های دیگر سهراب. شعر سهراب را باید جور دیگر ببینیم و حرفش را جور دیگر بسنجیم. عارفی که سهراب از آن سخن می گوید صفات رنج و تلاش و صبر را در حمل و تکرار عبارت «تنناها یا هو» با خود دارد. «تنناها یا هو» از یک نظر و به موازات دو مصرع قبلی همان «انشا» و «سبد خالی پند و امثال» اوست.

 

 

 |+| نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1392ساعت 9:17  توسط Mohammad Reza Nooshmand  | 
 

بررسی تصویر به تصویر «صدای پای آب» سهراب سپهری (7)

تا اینجا سهراب از دیده هایش بدون این که از ما بخواهد چه طور ببینیم صحبت کرده است. حرف های سهراب تجربه ی چه طور دیدنِ خودش است. بنابر این، روشن است کسانی که حرفشان را می زند، همه آن طور که او می بیند نیستند و رفتار نمی کنند. کودکی که ماه را بو می کند واقعاً چنین کاری را انجام نمی دهد. سهراب خیال می کند که کودک چنین کاری را دارد انجام می دهد. در مورد بقیه هم همین طور. کار اصلی را نگاه سهراب انجام می دهد نه کسی که در معرض نگاه اوست. هنگامی که سهراب می گوید:

من گدایی دیدم، در به در می رفت آواز چکاوک می خواست.

نمی خواهد بگوید او گدایی را دیده است که این کار را می کرد. سهراب مانند همه، گدایی را می دید که کاسه ی گدایی دستش بود و غذا یا پول می خواست. گدا دستش را برای آواز چکاوک دراز نمی کند، ولی لحن و زبان و برخورد کسی که در را به رویش باز می کند از آنچه که در کاسه اش می ریزد برایش دلپذیرتر است. این لحن و رفتار کمیاب است. در به دری جوینده اش به همین دلیل است.

آنچه را که سهراب مدعی دیدنش است با این پرسش از زاویه ی دیگری نیز می شود بررسی کرد که: آیا واقعاً منظور سهراب از گدا، گدا بود؟ یا منظورش کسی بود که کارش مثل گدایی کردن است؟ با توجه به اینکه در مصرع  بعدی منظور از سپور واقعاً سپور است، احتمالش خیلی کم است که سهراب رفتار کسی را که گدا نبود ولی رفتارش مانند گداها بود این چنین توصیف کرده باشد؛ با وجود این، فکر کردن به آن و گفتن اش ضرر ندارد. شاید بپرسید: «مثلاً رفتار چه کسی؟» می گویم: «مثلاً رفتار یک عاشق سرگردان!»

در هر صورت، طرح کلی سهراب این است که نگاهش به همه کس و همه چیز را طوری عوض کند تا آنچه را خودش می خواهد در آنها ببیند. در مورد این گدا آنچه را که سهراب می بیند خوب و پسندیده است. ولی آنچه را که با چشمی برزخی در همه می بیند  همه اش ممکن است خوب نباشد. دستِ کم برای خواننده ای که به هیچ ترفندی نمی تواند به حس سهراب از صحنه ای که توصیف می کند برسد. نمونه اش تصویر سپور است و پوست خربزه و نماز:

و سپوری {دیدم} که به یک پوسته ی خربزه می برد نماز.

کار اصلی سپور تمیز کردن کوچه و خیابان است؛ پس، کاری که امکان  دارد این سپور انجام داده باشد این است که پوست خربزه ای را در خیابان دیده و برداشته و به سطل زباله انداخته است. چیزی که چاشنی این کارش شده و در نگاه سهراب تأثیر گذاشته، شاید نگاهی است که سپور با حسرت از نیاز خود و یا اسراف دیگران به آن پوست خربزه انداخته باشد.

آیا نمی شود گفت که سپور واقعاً داشت نماز می خواند و هیچ استعاره و کنایه ای در کلام سهراب وجود ندارد؟ شاید! ولی از پوست خربزه به جای مُهر نماز نمی شود استفاده کرد، پس باید گفت یا نگاه نیازمندانه ی سپور به پوست خربزه مانند نماز مؤمن در نیاز به خدا دیده شده است، و یا هنگام نماز همه ی حواس سپور به پوست خربزه ای بود که پیش چشمانش بود و یا هنگام کار دیده بود.  از همه مهم تر، شاید احترامی که سهراب برای کار سپور قائل است باعث شده است این رفتار ساده ی او را  نماز و عبادت ببیند. شاید بیان چنین برداشت هایی از نظر خیلی ها اشتباه باشد. ولی اگر به این گونه برداشت ها فکر نکنم  مجبور می شوم مانند خیلی ها که زحمت فکر کردن به خودشان نمی دهند در همان ظاهر کم عمق واژه ها غرق شوم.  هر چه باشد هلاک شدن در گرداب این گونه برداشت ها که آدم را تا عمق اشعار و افکار سهراب می کشاند و می برد از غرق شدن با غرغره کردن مقدار کمی از آب ساحل این دریا بهتر است! هر چند، کسی که تا اعماق اشعار سهراب می رود شاید حس اش  شبیه به غواص باشد نه غریق. پس، به این زودیها برای پیدا کردن جنازه اش به سطح آب نگاه نکنید. شما هم ژرف نگر باشید و با نگاهتان سهراب را تا اعماق گفته هایش دنبال کنید. خودش همراه و کمک و حتی نجات غریق خوبی است. اغلب، تصاویرش یکدیگر را تکمیل می کنند و توضیح می دهند. به ارتباط این سه تصویری که سهراب در کنار هم گذاشته است توجه کنید:

بره ای را دیدم، بادبادک می خورد.

من الاغی دیدم، ینجه را می فهمید.

در چراگاه «نصیحت» گاوی دیدم سیر.

این سه جمله نسبت به یکدیگر بی ربط نیستند. سهراب به الاغ و گاو چیزهایی را نسبت می دهد که به ظاهر از شخصیت انسان گرفته شده است: «فهمیدن» و «نصیحت شنیدن». پس، کاری هم که این بره دارد انجام می دهد باید با کاری که انسانی هم سنّ این بره انجام می دهد ربط داده شود. یک سوی رفتار بره معنی اش این است که برخلاف الاغ، فرق ینجه و بادبادک را نمی فهمد، و نمی داند چه چیز برای خوردن بهتر است. سوی مهم ترش این است که سهراب در «بادبادک خوردن» بره نوعی بازی با بادبادک دیده است. مگر بچّه ی انسان را که در نوزادی هر چه را که به دستش می رسد برای آزمایش و بازی و یا جای خوراکی در دهانش می گذارد با دید منفی می سنجیم که با این بره بخواهیم چنین کاری بکنیم؟ بازی بره با بادبادک در همین کار ساده ای به تصویر کشیده می شود که با آن بلد است انجام بدهد: خوردنش!

گاو در تکمیل رفتار بره و الاغ  نشان می دهد که می داند چه چیز و چه قدر باید بخورد. به طور کلی، بعید است سهراب از حیوان گفته باشد و منظورش تحقیر انسان باشد. سهراب نمی خواهد از نام حیوانات صفتی منفی برای انسان ها و یا حتی برای خودِ این حیوانات بسازد. برعکس، با تعمیم آنچه که بر حسب عادت در مورد انسان گفته می شود به دنیای حیوانات، آنها را طوری نشان می دهد که ثابت کند در شأن خودشان چیزی کم تر از انسان ها ندارند؛ و یا آنچه را که ما فکر می کنیم کم دارند، کم ندارند و آن را به شکلی دیگر دارند. خیلی ها برای این که ثابت کنند حیوان فاقد هوش است آن را با انسان مقایسه می کنند؟ چه لزومی دارد انسان برای اثبات پندشنوی اش خودش را با گاو مقایسه کند؟ اشعار سهراب ثابت می کند او چنین آدمی نیست. تمام تلاش اش در این اثر برای شست و شوی چشم هایی است که به این گونه دیدن عادت کرده اند. سهراب حیوان را با خودش و در طبیعت می سنجد. او نمی خواهد مانند آدم هایی که افراد حرف نشنو را به گاو تشبیه می کنند همین صفت را در وجود گاو ببیند.  از زاویه ی دید او، گاو به این دلیل که نصیحت پذیر نیست دچار نقص نیست. برعکس، به این دلیل کامل است که به اندازه ی نیاز و سیرشدنش در چراگاه پیش می رود. «چرا»های گاو مانند «چرا»های انسان نیست. ولی سیرشدن در هر دو به اندازه نیازها و حوصله شان است. شیوه ی برخورد سهراب با این موجودات را می شود از شیوه ی برخورد شاعر با «گل سوسن» فهمید:

 

شاعری دیدم هنگام خطاب، به گل سوسن می گفت: «شما»

روح قائل شدن برای همه چیز و شخصیت دادن به همه ی موجودات در سطح شاعرانه اش زیاد دیده شده است. امّا فهم زبان سوسن انگار کار هر شاعر و عارفی نیست. گویا نظر حافظ این است که باید باشد:

عارفی کو که کند فهم زبان سوسن

تا بپرسد که چرا رفت و چرا باز آمد.

هویت و شخصیت و احترامی که شاعر برای گل سوسن قائل می شود گام نخست برای فهم آن است.

من کتابی دیدم، واژه هایش همه از جنس بلور.

سهراب از طرز برخورد شاعر با سوسن در می یابد چه کتابی را باید به دست بگیرد و ببیند و بخواند. به نظر نمی رسد سهراب چیزی را که از جنس بلور است به کتاب تشبیه کرده باشد. برعکس، واژه های کتابی را که خوانده است مانند بلور زیبا ولی شکننده دیده است. در جملاتی که در پی این جمله می آید نوعی نگاه طعنه آمیز وجود دارد که این برداشت را تأیید می کند. از حرف بعدی اش نیز می توان چنین طعنه ای را دید:

کاغذی دیدم، از جنس بهار.

 همان نسبتی که بین کتاب و واژه ها و بلور وجود دارد، باید بین کاغذ و بهار هم دیده شود. اگر بلور زیبایی و شکنندگی واژه ها را نشان می دهد، نسبت بهار به کاغذ نیز باید گذرا بودن آن را با تمام زیبایی اش برساند. اگر جملات بعدی سهراب جنبه ی منفی نداشت، برداشتِ من هم عکس آنچه که گفتم می بود. می گفتم سهراب جنس بلوری را دیده است که از یک کتاب ارزش اش برای خواندن بیش تر بود. می گفتم سهراب برگ درختی را دیده است و توصیف بهار را از روی این کاغذ طبیعی خوانده است. ولی هنوز به آنجایی نرسیده ایم که سهراب می گوید:

و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی آید

و کتابی که در آن پوست شبنم تر نیست

و کتابی که در آن یاخته ها بی بعدند.

سهراب بعدها به این نتیجه می رسد که بهترین کتاب، کتاب طبیعت است. این آرمان سهراب است که انسان برگ درخت را کاغذی ببیند که از جنس بهار است. بدون این نگاهِ تکامل یافته، انسان ممکن است کاغذی را که تصویری از بهار روی آن ترسیم شده است با خوش خیالی از جنس بهار می داند.

 

موزه ای دیدم دور از سبزه،

مسجدی دور از آب.

هر دوی اینها بد است. موزه که باید عبرت آموز باشد خود ناقص است. دور از طبیعتی است که معلم اوّل انسان است. سهراب خیّام وار تماشای سبزه را به رفتن به موزه ترجیح می دهد:

ساقی گل و سبزه بس طربناک شده است

دریاب که هفته ی دگر خاک شده است

می نوش و گلی بچین که تا درنگری

گل خاک شده است و سبزه خاشاک شده است.

موزه وارونه شده ی همین سبزه است. هیچ حیاتی در مجموعه ای که در موزه به تماشا گذاشته می شود نیست. برای زندگی کردن باید از زنده ها درس گرفت. سبزه موزه ی بهتری است.

مسجد نیز باید نزدیکِ آب باشد. آب نماد پاکی و حیات است. مسجد و پاکی لازم و ملزوم یکدیگرند. مسجد بدون آب ناقص است. زندگی بخش نیست. بی آبی برای طهارت یک نقص تحمیلی است. چاره  شرعی دارد؛ هر چند، بدون آب زلال، دست بردن به سوی خاک پاک از سر ناچاری است. بدون آب برای زندگی چاره ای باقی نمی ماند. این را سهراب با زرنگی با تصویر کوزه ی بدون آب، ولی لبریز از سؤال فقیه، نشان می دهد:

سر بالین فقیهی نومید، کوزه ای دیدم لبریز سؤال.

نومیدی فقیه از فرصت کم او برای یافتن پاسخ سؤالاتش است. نومیدی اش از بی ایمانی اش نیست. بدون شک سؤالاتِ فقیه مانند  آدم های معمولی نیست. ولی سؤال، سؤال است. فرقی نمی کند. این مصرع از شعر سهراب مرا به یاد داستان ابوریحان بیرونی می اندازد که در مورد علاقه اش به کسب دانش گفته اند:

یکی از یاران بیرونی فقیه قاضی ابوالحسن علی بن عیسی بر او وارد شد، در حالی که بیرونی سخت بیمار بود. دانشمند ما از او پرسید: آن روز حساب «جدات فاسده» را برای من چگونه گفتی؟ گفت: در این حال که جای این سؤال نیست. بیرونی گفت: ای دوست! دنیا را ترک کن که من به او داناترم! بهتر نیست که این مسأله را بدانم؟ چه من آن را نمی دانم.(از کتاب تاریخ فلاسفه ی ایرانی نوشته ی دکتر علی اصغر حلبی)

دوست ابوریحان بیرونی آن مسأله را برایش گفت، و هنگامی که از خانه اش بیرون آمد، هماندم صدای گریه ی اهل بیت او را شنید و دانست که او مرده است.

نمی توان به یقین گفت که سهراب همین داستان در نظرش بود که این جمله را نوشت، ولی می توان گفت که منظورش از کوزه ای که سر بالین فقیه دیده است همان سر فقیه است که یا برای خواب بر بالین است و یا در هنگام احتضار. فرقی نمی کند. مردِ اندیشه همیشه کوزه اش لبریز سؤال است. حتی یک سؤالِ بی پاسخ کوزه اش را پر می کند.

امّا، کوزه را برای پرسش نساخته اند. کوزه ای که باید در آن آب باشد مانند آن مسجد از آب دور است. فقیه و مسجد از این نظر به هم می آیند. کوزه ی بی آب و بدون زندگی تصویری را تکرار می کند که خیام از سرنوشت گِلی  انسان ساخته بود. سری که قرار است خاک شود چرا برای هر پرسشی باید به درد بیاید؟ شاید بشود با نگاه مثبت تری گفت که، برای فقیه پاسخ سؤالاتش بیش تر جنبه ی حیاتی دارد تا آب. بله، می شود گفت، ولی نااُمیدی اش نشان می دهد که از هر دو قطع اُمید کرده است.

سهراب برای نقصی که در کار فقیه وجود دارد و او را تا این حد نااُمید کرده است چاره ای بلد است که در شعر «ندای آغاز» به آن اشاره می کند:

من به اندازه ی یک ابر دلم می گیرد

وقتی از پنجره می بینم حوری

-دختر بالغ همسایه-

پای کمیاب ترین نارون روی زمین

فقه می خواند.

فقیه،، تازه پاسخ همه ی پرسش هایش را که پیدا کند، کتابی فقهی می نویسد که سهراب معتقد است «حوری» بیخود دارد وقتش را با آن تلف می کند. بدون شک، توصیه ی سهراب به فقیه همان چیزی است که برای «حوری» می پسندد. «حوری» که از نامش پیداست بهشتی است چرا باید برای شناخت خدا و پیدا کردن راه بهشت کتاب فقه بخواند؟ همین درخت «نارون»، همین آیه ی بی نظیر را خوب ببیند و حس کند، بهشتی که هست، فقیه هم می شود. پاسخ سؤالاتِ فقیه نیز پیش چشمانش است. طبیعت خودش مکتب فقهی و کتاب فقه است.

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1391ساعت 19:50  توسط Mohammad Reza Nooshmand  | 
بررسی تصویر به تصویر «صدای پای آب» سهراب سپهری (6)

سهراب با گفتن ِ «چیزها دیدم در روی زمین،» شروع می کند به صحبت از مشاهداتی که به دوره ی پس از کودکی اش مربوط می شود. در حقیقت، سهراب در لا به لای مشاهداتش اشاراتی نیز به طرز نگاه دیگران به پدیده های پیرامونشان دارد. این «دیگران» شامل همه ی موجودات می شود، حتی آنهایی که چشم ندارند، و حتی آنهایی که زنده نیستند. هنوز خیلی مانده است به جایی برسیم که سهراب می گوید «چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید،» ولی معلوم است که او خیز اصلی را از همین جا برداشته است. سهراب این دیگرگونه دیدن را با دیگرگونه گفتن آغاز می کند. هر چند زبان سهراب  در بیان دیده هایش با مردم عادی فرق دارد، نگاهش هنوز آن نگاهی نیست که با چشمهای شسته ای انجام شده باشد که به دیگران توصیه می کند داشته باشند. هنوز از این نگاهِ خالی نمی شود آن تعریف خاصی را که از زندگی ارائه می دهد بیرون کشید. خیلی ها فقط با تقلید از شیوه ی بیان سهراب در این نگاه عادی اش مانده اند. اینها با همه ی آبی که برای شستن چشمهایشان مصرف کرده اند تازه رسیده اند به نگاهی که سهراب پیش از شستن چشم هایش داشته است. تغییر در طرز بیان، آدم را فقط شاعر می کند؛ تا عارف شدن خیلی راه است. شیوه ی بیان شاعرانه ی سهراب بدون آن نگاه و شناخت عارفانه از زندگی فقط بروز نگاه های ساده و سطحی در لفافه ای از عبارات پیچیده و به ظاهر عمیق است. سهراب با نگاهی عمیق تر به زندگی، ولی با عباراتی ساده تر، شناساننده ی فلسفه وعرفانی می شود که زندگی و مرگ را ساده تر از آنچه که پنداشته می شود نشان می دهد.

سهراب ابتدا با زبانی شاعرانه از چیزهایی می گوید که چشم های هر شاعری می تواند آنها را ببیند. فعلاً، تفاوت سهراب با شاعران دیگر در انتخاب واژه ها و تصاویر و شیوه ی توصیف است. هنوز مشاهدات شاعرانه اش آن طور که باید با شناخت و برداشت های عارفانه اش آمیخته نشده است:

کودکی دیدم، ماه را بو می کرد.

این کودک در واقع او را به یاد آن طفلی که در گذشته اش جا گذاشته می اندازد. در این کودک نیزهمان خیالات سبک را می تواند ببیند. مهم این نیست که کودک خیال می کند ماه گُل است. مهم تر این است که او ماه را این قدر پایین آورده است که می شود آن را بویید. در شیوه ی برخورد کودک با ماه چیزی ورای واکنش طبیعی اش از آن دیده نمی شود. کودک ماه را نگاه می کند و سهراب با حسآمیزی این نگاه کردن را با بوییدن یکی می کند.  در تلقی سهراب از رفتار کودک چیزی وجود دارد که به قول «وردزوُرث»، شاعر رمانتیک، این کودک را پدر احساسی می کند که فردی مانند سهراب در دوران بلوغش دارد. این احساس معلم سهراب در انتخاب شیوه ی برخوردش با ماه در آن جایی است که می گوید:

بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم.

(دیده ام گاهی در تب، ماه می آید پایین،

می رسد دست به سقف ملکوت....)

سهراب از این رفتار ساده، و کودکانه الگویی برای بازگشت به حس و درک طبیعی همه ی پدیده های موجود می سازد.

قفسی بی در دیدم که در آن، روشنی پرپر می زد.

«قفس» ساخته ی دست بشر است. اصلاً، فکر کردن به آن و مفهومی که از آن به ذهن انسان می رسد ساخته و پرداخته ی خودش است. حتی «در» چیزی است که با دیوار کشیدن و محصور کردن جفت و جور می شود. دیدن ِ قفس تازگی ندارد، ولی ادعای دیدن «قفس بی در» تازه است.  «بی در بودن» قفس دو معنی دارد: یکی این که واقعاً از آن قفس هایی نیست که بتوان موجودی را در آن حبس کرد که نتواند فرار کند. دیگر این که، چنان قفسی است که اگر چیزی در آن محبوس باشد، حبس اش همیشگی است. در ساختمان چنین قفسی دری تعبیه نشده و لازم نبود تعبیه شود تا برای آزادی زندانی اش بشود بازش کرد. این «قفس بی در» یادآور آن قفسی است که سهراب گفته بود از رنگ می سازد «تا به آواز شقایق که در آن زندانی است دل تنهایی تان تازه شود.» بوم نقاشی مانند یک قفس تصاویر را در خود حبس می کند، با این تفاوت که زندانیانش محکوم به حبس ابدند. «روشنی» در تصویر چنین پرده ای مانند پرنده ای می شود که بیهوده در برای رهایی پرپر می زند. پرپرزدنش به این دلیل بی فایده است که اسیر تناقض بی در بودن این قفس است. 

نردبانی که از آن، عشق می رفت به بام ملکوت.

عشق در روی زمین همان اعتباری را دارد که در آسمان برایش قائلیم. پس، چرا عشق باید به بام ملکوت برود؟ اگر در دیده ی مجنون بنشینیم می بینیم که عشق زمینی با عشق آسمانی فرقی ندارد. به عنوان مثال، مجنون همان قدر عاشق است که حلّاج عاشق است. خودش عشق اش را پایین تر نمی بیند. شاعران عارف برای توصیف و تفهیم عشق آسمانی اغلب از تشبیه آن به عشق زمینی استفاده می شود.

حالا، فرض کنیم عشق از زمین خسته شده است و می خواهد به آسمان برود.  این عشق چه طور می تواند با نردبان به بام ملکوت برود؟ این چه  نردبانی ست؟ معمولاً تصور اولیّه این است که انسان با نردبان عشق بتواند به بام ملکوت برسد. یعنی، عشق خودش نردبان است. مشکل دیگر ما در درک این تصویر، در تصور ما از بام ملکوت است. بام ملکوت یعنی چه؟ یعنی کجا؟ یعنی خدا و عرش خدا؟ شاید اگر می توانستیم خودِ عشق را بام ملکوت بگیریم از این سردرگمی بیرون می آمدیم. جالب است که سهراب بعداً تصویر ماه و سقف ملکوت را برای ابراز نگاه جدیدش نسبت به زندگی در کنار هم می آورد:

دیده ام گاهی در تب، ماه می آید پایین،

می رسد دست به سقف ملکوت.

آیا آن نردبانی که عشق با آن به بام ملکوت می رسد همین تب است؟ یا چیزی شبیه به تب است؟ آیا ضخامت بام ملکوت زیاد است و ما باید تفاوت زیادی بین سقف ملکوت و بام ملکوت قائل شویم؟

سهراب از جنس و ماهیت نردبانی که با آن می شود به بام ملکوت رسید حرف نمی زند، امّا چون تصاویری که موازی با این تصویر در این بند قرار گرفته اند دارای بار منفی اند، بعید نیست این نردبانی که قرار است عشق با آن بالا برود همان قدر منفی و بخشی از خیالات سبک دوران بلوغ باشد. این نردبان شاید مانند «برج بابِل» است که عدّه ای می خواستند با ساختن آن تا عرش خدا بالا بروند. کار طیبا و در عین حال مغرورانه و عبثی بود. درست مانند کوبیدن نور در هاون:

من زنی را دیدم، نور در هاون می کوبید.

 سهراب می داند که آب در هاون کوبیدن یعنی کار بیهوده. حالا، آیا واقعاً فکر می کند اگر کسی به جای آب، نور در هاون بکوبد کار سودمندی کرده است؟ کار زیبایی است، ظاهرش عاشقانه است، ولی با معیارهای رایج هنوز بیهوده است. فقط با عشق می شود هر کار بیهوده ای را توجیه کرد. با  کمی دقت می شود فهمید که در «بو کردن ماه»، «پرپر زدن روشنی در قفس بی در»، «با نردبان به بام ملکوت رفتن» و «کوبیدن نور در هاون» گونه ای  بیهودگی وجود دارد که چون قشنگ است با تعبیر عاشقانه ای پسندیده نیز به نظر می رسد. (قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه ی اشکال.) همین عشق است که به خانواده ی آن زن خوراکی را می دهد که کمبودهای سفره اش را جبران می کند:

ظهر در سفره ی آنان نان بود، سبزی بود، دوری شبنم بود، کاسه ی داغ محبت بود.

ضمیر «آنان» به خانواده ی آن زن برمی گردد. بودن نان و سبزی روی سفره چیزی غیر عادی نیست. باید دید آن زن «دوری شبنم» و «کاسه ی داغ محبت» را از کجا آورده است. پیدا کردنش نباید خیلی دشوار باشد. از کوبیدن نور در هاون شاید خوراکی یی به دست نیاید که زیر دندان مزه کند، ولی ذرّات منوری مانند شبنم و محبت که از نظر پاکی و زلالی از جنس نورند حاصل تلاش عاشقانه ی آن زن برای چیدن آن سفره است. پس، نور در هاون کوبیدن، با چشم های شسته، کار بیهوده ای دیده نمی شود، گرچه نتیجه اش با مقیاس های مادی و معیارهای زمینی پوچ است. همین تناقض معنی دار را می توان در کار آن «کودک»، «روشنی» و «عشق» دید. فعلاً، سهراب فقط  تصاویر را بدون تفسیرشان نشان می دهد. یادمان باشد هنوز نگفته است «چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید.»

 

 |+| نوشته شده در  جمعه چهارم اسفند 1391ساعت 15:2  توسط Mohammad Reza Nooshmand  | 
مطالب جدیدتر
مطالب قدیمی‌تر
 
  بالا