بررسی تصویر به تصویر «صدای پای آب» سهراب سپهری (18)

 

حمله ی کاشی مسجد به سجود.

حمله ی باد به معراج حباب صابون.

حمله ی لشگر پروانه به برنامه ی «دفع آفات».

حمله ی دسته ی سنجاقک، به صف کارگر «لوله کشی».

حمله ی هنگ سیاه قلم نی به حروف سربی.

حمله ی واژه به فکِ شاعر.

 

علّتِ شروع حمله تفاوت و تبعیضی است که وجود دارد و باعث کینه و دشمنی شده و  به آسانی حل شدنی نیست. البته، ممکن است خودِ حمله نیز به هر صورتی- گفتاری یا عملی- راه حل نباشد. تا هنگامی که علّت حمله مشخص و برطرف نشود جلو حمله را نمی شود گرفت. سهراب دلیل حمله ی نیروهای مهاجم را بیان نمی کند، ولی با شناختی که ما از او داریم و با اطلاعات عمومی مان و اطلاعاتی که واژه ها و عبارات به ما می دهند می توانیم دلیل این حملات را کشف کنیم. و امّا نخستین حمله:

حمله ی کاشی مسجد به سجود.

«کاشی مسجد» به این دلیل به «سجود» حمله می کند چون سجده کننده هنگامی که برای سجده پیشانی بر مُهر می گذارد از دیدن آن غافل می شود. حقِ زیبایی و هنری را که در آن بکار رفته است ادا نمی کند.(کاشی مسجد با کاشی ساده ی حمام و آشپزخانه فرق دارد.) سهراب پیش از این با دیدن «حوری که پای نایاب ترین نارون روی زمین فقه می خواند» فقط از دلتنگی اش گفته بود؛ اینبار با همان اندیشه و دلتنگی از زبان «کاشی مسجد»» فرمان حمله به «سجود» را صادر می کند. درک فقه حقیقی و عبادت راستین، در درک حکمت و هنری است که در خلق هستی بکار رفته است. سجده بر پدیده های ناب خلقت، عبادتِ ناب است. این سجده، سجده بر حکمت و هنری است که در آفرینش آنها وجود دارد. سجده بر آفریننده ی آنهاست. خودِ خدا از ابلیس خواست که آدم را سجده کند،  برای اینکه چنین سجده ای بر اشرف مخلوقات سجده بر احسن الخالقین بود و شرکی در آن نبود. اگر «کاشی مسجد» توقع چنین سجده ی اندیشمندانه ای را داشته باشد شایسته ی سرزنش نیست. کاشی مسجد در حقیقت به اندیشه ی سجده کننده ای حمله می کند که کورکورانه بدون دیدن زیبایی های خلقت، بر حسب عادت، سجده می کند.

 

حمله ی باد به معراج حباب صابون.

مشکل «کاشی مسجد» این بود که دیده و تحسین نمی شد. مشکل باد هم در برابر «حباب صابون» همین است. «حباب صابون» حاوی هوای محبوس شده و کم تحرکی است که وجودش به خاطر همان لایه ی نازک و شفاف و زیبای کف صابون دُورش دیده و حسّ و تحسین می شود. در حالی که باد که هوای پر جنب و جوش است چندان مورد اعتنا نیست چون دیده نمی شود، و وجود و زندگی و حتی زیبایی اش درک نمی شود.

 

حمله ی لشگر پروانه به برنامه ی «دفع آفات».

پروانه ها با برنامه ی دفع آفات مقابله و مبارزه می کنند برای اینکه مواد سمّی یی که برای از بین بردن آفات استفاده می شود پروانه ها را نیز که آفت نیستند از بین می برد.

 

حمله ی دسته ی سنجاقک، به صف کارگر «لوله کشی».

زندگی سنجاقک ها وابسته به آب جوی ها و چشمه ها و حوضچه هاست. آب و غذای آنها از این منابع تأمین می شود. با لوله کشی شدن آبها، دسترسی سنجاقک ها به آب مشکل و حتی غیرممکن می شود. با لوله کشی آب ها، انسان ها استفاد هاز طبیعت را انحصاری می کنند بی آنکه به فکر موجودات طبیعی دیگر باشند.

 

حمله ی هنگ سیاه قلم نی به حروف سربی.

با ظهور چاپخانه ها دیگر کسی به هنر خطّاطی اهمّیّت نمی دهد. دیگر سیاه قلم ها در عرصه ی انتشار کتاب سیاهی لشگر محسوب می شوند. نسخه های خطّی در گورستان موزه دفن می شوند. مرده شان بیش تر از زنده شان ارزش دارد.

 

حمله ی واژه به فکِ شاعر.

واژه به فکِ شاعر حمله می کند چونکه یا آن را برای بیان حرف مناسب انتخاب نکرده است و بیخودی با حرف های نامربوط به اصطلاح فک زده است، و یا اینکه از او استفاده ی نابجایی کرده تا حرفی را بزند که در توان و معنی اش نبوده است.

نوشته شده توسط Mohammad Reza Nooshmand  | لینک ثابت |

بررسی تصویر به تصویر «صدای پای آب» سهراب سپهری (17)

 

بند بعدی با «جنگ» شروع می شود، با «جنگ» ادامه پیدا می کند، و با «جنگ» تمام می شود، و صلحی در کار نیست. البته، تعریف صلح در این دنیا این است: «آن مقدار جنگی که عادت شده است و با آرامش ظاهری همراه است.»

 

جنگ یک روزنه با خواهش نور.

جنگ یک پله با پای بلند خورشید.

جنگ تنهایی با یک آواز.

جنگ زیبای گلابی ها با خالی یک زنبیل.

جنگ خونین انار و دندان.

جنگ «نازی ها» با ساقه ی ناز.

جنگ طوطی و فصاحت با هم.

جنگ پیشانی با سردی مهر.

 

سهراب آغاز و اصرار به «جنگ» را با گذاشتن این واژه در ابتدای همه این عبارات نشان می دهد. چیزی درظاهر این جملات نیست که مفهومشان را برای خواننده مشکل کند، ولی ما همیشه با جنگ مشکل داریم. بزرگ ترین مشکلمان روی مصداقی است که در واقعیت برای این واژه در تضاد با صلح پیدا می کنیم. تعریف و توقع بیش تر ماها از صلح چیزی است بسیار آرمانی که باعث می شود خیال کنیم هر تضادی جنگ است. حتا، از جملات سهراب معلوم است که واژه ی «جنگ» را برای نشان دادن هر گونه تضادی بین موجودات و پدیده های متفاوت استفاده می کند. با دقت بیش تر متوجه می شویم که این ضدیت ها واقعاً وجود ندارد و حتا خودِ موجوداتِ درگیر، از وجود چنین جنگ هایی بی خبرند. این فقط حسّی است که سهراب دارد و شیوه ی نگاه و نگارش اش به ما نیز منتقل کرده است. برای اینکه ببینیم این جنگ ها تا چه حد واقعیت و حقیقت دارند باید پاسخ چند پرسش را که در مورد هر جنگی مطرح می شود پیدا کنیم.

نخست، باید ببینیم تعریف مان از جنگ چیست. چون جنگ همیشه با سختی همراه است، انجام هر کار سختی برایمان یک جور جنگ است. دوم، باید ببینیم که جنگ، در حقیقت، بین چه چیزها یا نیروهایی است. همیشه ظاهر جنگ، اصل آن نیست. سوم، باید ببینیم کدام طرف آغازگر جنگ بوده است. چهارم، باید بفهمیم که مهاجم چرا چنین جنگی را براه انداخته است. سرآخر، باید ببینیم چه طور می توان این جنگ را ختم به خیر یا به صلح کرد.

شاید فکر کنید من دارم مسئله را برای بازارگرمی پیچیده تر از آنچه که هست جلوه می دهم. الحمدلله این نوشته ها برای کسب درآمد نیست که فکر کنید آنها را چارکی می فروشم، هر چه درازتر، سودمند تر! شاید هم فکر کنید می خواهم با نوشتن جزئیات بیش تر بگویم دیگران که در بررسی هایشان خیلی کم تر از اینها نوشته اند اینها را بلد نبوده اند. نه، چنین قصدی هم ندارم، چون با مشکل آنها در انتشار کتاب هایشان آشنا هستم. آنها از این نظر کم می نویسند برای اینکه باید حجم کتاب هایشان برای قیمت گذاری و فروش در بازار معقول(!) باشد. اگر قرار باشد کسی «صدای پای آب» را در پانصد صفحه بررسی کند، حتماً، بررسی مجموعه اشعار سهراب چند جلد پانصد صفحه ای خواهد شد. سؤال هر ناشری که دندان گرد است ولی چشم هایش با دیدن چنین حجمی گرد می شود این است که، «این روزها مشتری کجاست؟» هدف اصلی ام این است که مسیر فکری ام را برای رسیدن به معانی ممکن به خوانندگان نشان بدهم و با نظرات آنها با روش ها و معانی دیگر آثار مورد بررسی آشنا بشوم.

برای این که ثابت کنم جملات سهراب به آن سادگی که ظاهرشان نشان می دهد نیست، مصرع نخست این بند را مفصل تر بررسی می کنم.

چرا باید فکر کنیم «روزنه» با «خواهش نور» در جنگ است؟ معمولاً جنگ برای این است که کسی می خواهد دیگری را از سر راه بردارد، یا اینکه می خواهد به او برسد و از او راه بگیرد. اغلب، جنگ را نیروهای مهاجم آغاز می کنند، و نام آغاز کننده ی جنگ در اوّل عبارت آورده می شود. به عنوان مثال، هنگامی که می گوییم «جنگ اسرائیل با فلسطین» از ترتیب واژه هایمان اینطور برمی آید که می خواهیم بگوییم اسرائیل آغازگر جنگ بوده است. البته، گاهی هر آدمی برحسب عادت و علاقه نام مسلک و مملکت خود را در چنین عباراتی اوّل می گوید بدون اینکه منظورش این باشد که، مثلاً، کشور خودش آغازگر جنگ بوده است؛ مانند عبارت«جنگ ایران و عراق.» در عبارتِ «جنگ روزنه با خواهش نور» چنین حالتی وجود دارد. گرچه از ظاهر کلاممان این گونه برمی آید که شروع جنگ با روزنه بوده است، واقعیت این است که چون نور مدام در حرکت است و روزنه ثابت، نور باید مهاجم در نظر گرفته شود و آغازگر جنگ باشد. این نور است که تلاش می کند تا روزنه ای برای نفوذ در تاریکی پیدا کند. نور با زبان خواهش می جنگد و طالبِ بی اختیار است.

امّا، حقیقت این است که «روزنه» خود سلاحی و راهی برای پیشروی «نور» است. ممکن است دیوار با نور در نبرد باشد، ولی روزنه خود طالب و گیرنده ی نور است. «با» تنها به معنی «علیه» نیست. با این حساب، «جنگ روزنه با خواهش نور» می تواند به معنی جنگ روزنه « همراه و یا با وسیله و قصد و نیّتی»  باشد که از آن به «خواهش نور» تعبیر شده است.

با همه ی این تفاسیر، چون در همه عبارات بعدی دو سوی جنگ معرفی شده اند، در این مورد نیز «روزنه» و «نور» را نیروهای رو در روی هم در نظر می گیریم.

«در جنگ یک روزنه با خواهش نور»، نور می خواهد از روزنه ی دیوارعبور کند. دیوار ثابت و مانع است و نور در حرکت و مهاجم. نور به اندازه ی شکستن مقاومتِ دیوار، به اندازه ی یک روزنه، می تواند از آن عبور کند. روزنه در صورتی می تواند با نور بجنگد که بتواند با چیزی خودش را مسدود کند. روزنه با روزنه نبودن و نابودی خودش می تواند با نور بجنگد. امّا، دیوار با بستن راه نفوذ نور، یعنی روزنه، می تواند با آن مقابله کند. پس، جنگ اصلی بین دیوار یا تاریکی و نور است. روزنه خودش از جنس نور است. این جنگ  قطع و وصل می شود، ولی هرگز تمام نمی شود. در ذاتِ طبیعت همچنان ادامه خواهد داشت چون خواهش نور بیش از اندازه ی روزنه است. نور می خواهد همه جا را بگیرد. فعلاً، پیروزی اش در این جنگ به اندازه ی همراهی یک روزنه است.

با بررسی دقیق تر مصرع نخست می خواستم نشان بدهم که کلمات خیلی بیش تر از امتدادشان کِش می آیند. باور کنید خیلی بیش تر از این می شد معنای این مصرع را کِش داد.

امّا، بقیه ی مصرع های این بند:

جنگ یک پله با پای بلند خورشید.

همان تناسبی که بین «روزنه» و «خواهش نور» وجود دارد، بین «پلّه» و «پای خورشید» نیز دیده می شود.

در جنگ پلّه با پای خورشید، پلّه نسبت به خورشید کوچک و در عین حال ثابت است. «پا» می تواند حرکت کند،امّا «پلّه»، هرگز. گام پلّه برای رسیدن به پای بلند خورشید کوتاه است. در واقع، این پلّه نیست که می خواهد به خورشید برسد، کسی که پلّه را ساخته و استفاده می کند چنین توقعی دارد. او، با آگاهی از شکست خود، همچنان در تلاش است.  راستی،رسیدن به خورشید یعنی چه و برای چه؟ شاید یعنی طلب عمر طولانی تر و برای فرار از تاریکی با خواهش نور!

 

جنگ تنهایی با یک آواز.

آواز با هجوم به قلمرو کسی که تنهاست او را از تنهایی در می آورد. این برای کسی که می خواهد تنها باشد خوب نیست. چینی نازک تنهایی اش می شکند. شکست می خورد؛ امّا، «آواز» برای کسی که می خواهد از تنهایی در بیاید یک دشمن نیست، یک اسلحه است. شخص تنها ممکن است نیازمند صدای کسی باشد  و بگوید: «صدا کن مرا، صدای تو خوب است.»

جنگ زیبای گلابی ها با خالی یک زنبیل.

جنگ زیبا نیست، ولی هنگامی که نتیجه اش زیبایی است می توان گمان کرد که زیباست. «زنبیل» تلاش و مقاومت می کند که خالی باقی بماند. زنبیل خالی زیبا نیست. گلابی ها جنگ می کنند تا زنبیل را تصرف و اشغال کنند. زنبیلِ خالی با ورود گلابی ها زیبا می شود.

جنگ خونین انار و دندان.

 

در «جنگ خونین انار و دندان» بُرد با دندان است. این خون انار است که می ریزد. جنگ قبلی زیبا بود و این جنگ لذیذ. حتا کسی که درگیر آن نیست دهن اش آب می افتد و دهن مزه می کند. گرچه، انار از نظر سهراب برای خودش شخصی است و شخصیتی دارد، خودِ سهراب هم می داند دیگران در این جنگ طرفِ دندان را می گیرند. «دندان» یعنی «انسان». انسان با این گونه سیاست برای تنازع بقا در طبیعت جنایتکار نامیده نمی شود. ولی، عنوانی سیاسی برای دسته ای از انسان ها با عملکردی مشابه در جهان و طبیعت باعث می شود که آنها را جنایتکار بدانیم. توجه بفرمایید:

جنگ «نازی ها» با ساقه ی ناز.

 

جنگ «نازی ها با ساقه ی ناز»، با اطلاعات تاریخی و سیاسی مان از «نازی ها» جنگِ خشونت با لطافت است. اسم بی مسمای «نازی ها» برای ما فارسی زبانان  تضاد ظاهر و باطن آنها را بهتر نشان می دهد. سهراب با این عبارت ساده نشان می دهد که چگونه «نازی ها» با شعاری آرمانی همان چیزی می شوند که می خواهند ضدّش باشند. به گونه ای خودزنی می کنند. یک دلیلش شاید این باشد که انگار فکر می کنند «ناز بودن» تنها از ویژگی ها نژاد خودشان است. هجوم با «نازی ها»ست، ولی این ساقه ی ناز است که علیرغم شکسته شدن رویش و پیشروی طبیعی خودش را دارد و ماندگار است.

 

جنگ طوطی و فصاحت با هم.

جنگ «طوطی و فصاحت»، در حقیقت، جنگ «تقلید و تکرار برعلیه ابتکار و تنوع» است. طرز بیان سهراب جوری است که احساس می کنم نمی خواست هیچ طرفی برنده باشد. عبارت «با هم» در انتهای مصرع نشان می دهد که این جنگ ادامه دارد.

جنگ پیشانی با سردی مُهر.

اگر «پیشانی» در این جنگ پیروز شود، «مُهر» دیگر سرد نخواهد بود. نکته ی مهم این است که «پیشانی»، یعنی فرد نمازگزار، در صورتی «مُهر» را گرم خواهد کرد که خودش گرم باشد. سردی مُهر از سردی خودِ پیشانی است. هر چه سجده گزار از درون گرم تر باشد، پیشانی اش، و به دنبال آن، مُهر گرم تر خواهد بود. جنگ «پیشانی با سردی مُهر» جنگی است در درون کسی که به گرما و ایمانی نیاز دارد که به سجده و مُهرش معنی و گرمی بدهد.

نوشته شده توسط Mohammad Reza Nooshmand  | لینک ثابت |

بررسی تصویر به تصویر «صدای پای آب» سهراب سپهری (16)

جملات سهراب با توجه به طبیعت گرایی او معانی خاصی پیدا می کند، و با توجه به  اقکار و آگاهی ادبی  و تجربیات و توانش زبانی مان معانی دیگر. هنگامی که سهراب می گوید:

دست تابستان یک بادبزن پیدا بود.

اگر مبنای تفسیرمان را علاقه و سلیقه ی طبیعی او  قرار دهیم باید بگوییم که با صنعت ادبی تشخیص به ما می فهماند که تابستان خودش برای خنک کردن طبیعت بادبزن دارد. چه بادبزنی؟ بادبزنی مانند درختان و برگ هایشان. تابستان با همه گرمی اش بادبزن هایی، هر چند کوچک، به اندازه ی برگ درختان دارد. این برگ ها به وسعت سایه هایشان برای هر موجودی که در گرما به آنها پناه ببرد هوا را خنک می کنند.

امّا، اگر این جمله را بخواهیم با اطلاعات ادبی و تجربیات روزمره مان و معانی ممکن شان بررسی کنیم ممکن است بگوییم: اگر تابستان باد داشته باشد و بادش به اندازه ی کافی خنک کننده باشد لازم نیست بادبزن به دست بگیرد. بعد، با این حرف می توانیم به این نتیجه برسیم که برخلاف تصور نخستین مان، در این جمله صنعت تشخیص (personification)  از صنعت مجاز مرسل (metonymy)  برجسته تر نیست. در اینجا، «تابستان» فرد انگاشته نشده است، بلکه، مردم تابستانی شده اند و منظور از «تابستان»، «مردم در تابستان» است. منطور افرادی است که در تابستان برای مقابله با گرمای هوا و راکد بودن آن بادبزن به دست می گیرند. این مصرع به صورت یک بند مجزا ارتباطی با بخش های پیشین ندارد. همین استقلال نسبی، دریافت معنی اش را دشوارتر می کند. می توان گفت سهراب با این جمله  بیش تر می خواست زمان و وضعیت آب و هوا را در این لحظه از سفر نشان بدهد.

سفر دانه به گل.

سفر پیچک این خانه به آن خانه.

سفر ماه به حوض.

تکرار متوالی «سفر» در ابتدای این سه مصرع (anaphora)  پیش از همه چیز نشان می دهد که زندگی و وجود مساوی است با «سفر»- به قول اقبال لاهوری «هستم اگر می روم، گر نروم نیستم.» سفر برای موجود زنده ای مانند گیاه، در رویش و تکامل و حرکتش دیده و حس می شود. از دانه به گل تبدیل شدن یک جور سفر است، و رشد کردن و بزرگ شدن و از این خانه تا آن خانه شاخ و برگ گستردن سفری دیگر. برای ماه که موجود زنده ای نیست، سفرش در جابجایی تصویرش از آسمان به زمین است. ماه به این دلیل وجود دارد که دیده می شود؛ و حسّ می کنیم زنده است به این دلیل که فکر می کنیم می خواهد دیده شود. شاید بگویید حوض چه ربطی به چشم ما دارد. باید بگویم که پیش از آنکه ماه به حوض آب سفر کند، به حوض چشم ما سفر کرده است که وجودش را درک کرده ایم. چون تصویر ماه در حوض تصویر دیگر و متفاوتی می شود می توان گفت ماه هم مانند دانه ای که در مسیر رشدش به گل می رسد، نوعی تحرک و زندگی دارد که در تغییر شکل آن در آسمان و هم در اشکال گوناگونی که از آن در روی زمین منعکس می شود احساس می شود. (پیش از این سهراب به گونه ای ماه را به گل تشبیه کرده بود: «کودکی را دیدم ماه را بو می کرد.») هر چه هر چیزی لحظه به لحظه دیدنی تر شود زنده تر محسوب می شود، البته این به چشم و درک ببنده هم بستگی دارد. حساب زندگی، حساب تحرک و تحول و تغییر است. همه مصرع های بعد نیز با واژه هایی شروع می شوند که وجود حرکت را نشان می دهد. همین ثابت می کند که زندگی همیشه در جریان است. هیچ موجود و پدیده ای دچار عدم نمی شود، آنچه که در کل هستی روی می دهد فقط جابجایی و تغییر شکل و تحول موجودات است. این را سهراب با ساختار متوازن (parallelism)  این عباراتی که در پی هم می آورد نشان می دهد:

 

فوران گل حسرت از خاک.

ریزش تاک جوان از دیوار.

بارش شبنم روی پل خواب.

پرش شادی از خندق مرگ.

گذر حادثه از پشت کلام.

 

در تمامی این عبارات، با خودِ کلمات و تجربیاتمان باید بتوانیم به مفهوم آنها و منظور سهراب پی ببریم. در «فوران گل حسرت از خاک» با واژه ی «فوران» می توان فهمید که «گل» در حسرتِ چه چیز است. «گل» در حسرت بالا رفتن است و حسرت به دل می ماند، زیرا «فوراره چون بلند شود، سرنگون شود.» آن دانه ای که در خاک بود، خود را بالا کشید و سر از خاک بیرون آورد. قد کشید و گل شد، ولی تا کجا می تواند بالا برود؟ سرنوشت اش بازگشت به خاک است. حسرتِ به آسمان رسیدن را با خود باید به خاک ببرد.

در «ریزش تاک جوان از دیوار» همین حرکتِ ناکام رو به بالا دیده می شود. «تاکِ جوان» به دلیل پیری و خشکی و پژمردگی از دیوار نمی ریزد. بلکه مانند گل ریزش در سرنوشت اش است. جوانی، و کم تجربگی و آرزو به دل داشتن با همند. تاکِ جوان از دیوار بالا می رود و می خواهد بالاتر از حدّ دیوار هم برود، ولی نمی تواند. مجبور است از آن سر دیوار پایین بیاید و مانند گل حسرت به دل بماند.

«بارش شبنم روی پل خواب» باعث بیداری می شود. چرا سهراب خواب را به پل تشبیه کرده است؟ برای این که با خواب آدم به چیزها و جاهایی که نمی تواند برسد می رسد. «خواب» پلی است بین اینجا که هستیم و آنجا که می خواهیم باشیم. ولی چه فایده؟ بالاخره هر خفته ای باید بیدار شود. این شبنم، سرانجام، صبحدم روی این برگِ سبز خواب می نشیند و او را بیدار می کند و در حسرت چیز و جایی می ماند که در خواب به آن رسیده بود و در بیداری از دست خواهد داد. پس، مصرع سوم هم به گونه ای تکرار تصویر دو مصرع پیشین است.

در «پرش شادی از خندق مرگ» نوعی موفقیت دیده می شود که در حوادث قبلی نبود. البته، این موفقیت ظاهری و برای دل خوش کردن است. آدم فقط می تواند فکر مرگ را از سرش بیرون کند. چه طور؟

_با دم غنیمت شمردن و شاد بودن. ولی، آیا با این کار مرگ را می توان از سر راه برداشت؟ _هرگز! پس با شادی فقط  می توان از روی فکر و ترس از مرگ پرید و از شرّ غصه ی آن خلاص شد. از گور نمی توان فرار کرد.

یک معنی «گذر حادثه از پشت کلام» این است که بگوییم آن چیزی که به زبان آورده شده - خوب یا بد- اتفاق نیفتاده و فقط در حدّ حرف باقی مانده است. از این نظر، این عبارت تکرار همه آن آرزوها و افکاری است که در عبارات پیشین این بند ناقص و ناکام مانده بود. «گذر حادثه از پشت کلام» یعنی آنچه که فکرش را می کردیم و حرفش را می زدیم انجام نشد.به قولی، اگر بد بود به خیر گذشت و اگر خوب بود شاید به صلاح نبود.

امّا، این عبارت معنی دیگری هم می تواند داشته باشد. اگر «پشت کلام» به معنی «پشت پرده» باشد، و «کلام» وجود عینی و ملموس را دربربگیرد، آن وقت «گذر حادثه از پشت کلام» یعنی آنچه که پشت پرده و در عالم غیب برنامه ریزی می شود و انجامش به درک و حرف و توانایی ما ربطی ندارد. عالم غیب، این چنین، در برابر عالم عیان قرار می گیرد. عبارات قبلی، همگی، بیانگر حسرت موجودات برای دست یابی به چیزهایی است که بیرون از توانایی ها و اختیارات شان است.

 نمیخواهم بگویم این معانی صد در صد در اندیشه ی سهراب بود، امّا نباید فراموش کنیم که در قلمرو ادبیات، هر عبارتی استعداد بیان معانی فراتر از ذهن مؤلف را دارد، به شرطی که از چهارچوب منطقی اثرش خارج نشویم. سهراب در «سوره ی تماشا» به گونه ای «هستی» و «کلام» را با هم یکی گرفته است:

 به تماشا سوگند

و به آغاز کلام

گویا «آغاز کلام» در حقیقت آغاز درک آگاهانه ی هستی و بروز این آگاهی است.  «هستی» در صورتی وجود دارد که کسی باشد و وجودش را درک  و  نیز بیان کند.

نوشته شده توسط Mohammad Reza Nooshmand  | لینک ثابت |