بررسی تصویر به تصویر «صدای پای آب» سهراب سپهری (21)

 

همه ی روی زمین پیدا بود:

نظم در کوچه ی یونان می رفت.

جغد در «باغ معلق» می خواند.

باد در گردنه ی خیبر، بافه ای از خس تاریخ به خاور می راند.

روی دریاچه ی آرام «نگین» قایقی گل می برد.

در بنارس سر هر کوچه پراغی ابدی روشن بود.

 

 

این ادعای سهراب که، «همه ی روی زمین پیدا بود» اغراق (exaggeration)  نیست و کوچک نمایی (understatement) است. سهراب می خواهد بگوید هر چه که مربوط به ظاهر زمین و زندگی در آن است شناخته شده و «رو» است. آنچه که مهم تر و ناشناخته است راز درون اشیاء و پشت زندگی انسان است.

نظم در کوچه ی یونان می رفت.

سهراب پیش از این مراحل زندگی انسان را از کودکی تا بلوغ کوچه کوچه کرده بود و حالا با دوره های تاریخی و تمدن های شناخته شده ی آن این کار را می کند. آنچه که از تمدن یونان برایش برجسته تر است «نظم» است که هم به سیستم های نظام مند آن تمدن و هم به ادبیات منظوم و تأثیرگذار آن برمی گردد.

جغد در «باغ معلق» می خواند.

سهراب با گوشه ی چشم و اشاره (allusion) به یکی از عجایب هفتگانه نگاه می کند. با این تلمیح او گذشته ی از دست رفته را از چشم زمان حال می بیند. بجای آن بنای شگفت انگیز حالا خرابه ای وجود دارد که آشیانه ی جغد است؛ و آنچه را هم که جغد می خواند حتماً بیانگر حقیقت ویرانی این شگفتی های ظاهری است. حتا، حرف قبلی سهراب در مورد «نظم در کوچه ی یونان»، چون با زمان گذشته بیان می شود، بیانگر گذرا بودن آن «نظم» و آن دوره است.

 

باد در گردنه ی خیبر، بافه ای از خس تاریخ به خاور می راند.

مهم نیست که بدانیم «گردنه ی خیبر» کجاست. در این مصرع نیز فکر گذرا و پوچ بودن آنچه که می گذرد بر مکان ها و زمان های خاص می چربد. آنچه که به چشم می آید اسامی عام است، نه اسامی خاص؛ حتا در ترکیب «گردنه ی خیبر» «گردنه» مهم تر از «خیبر» است. «گردنه» نماد دشواری حرکات و حوادث تاریخی است. حتا واژه ی خیبر معنی ظاهری اش-قلعه- مهم تر است چون سهراب می خواهد نشان بدهد در حقیقت هیچ بنایی بنای محکم و غیر قابل عبور و ماندگار  نیست. «باد» نشان می دهد که با همه ی تلاشی که برای رسیدن به چیزی یا جایی انجام می شود حاصل چیزی جز حرکت خسی در باد نیست. سلطه ی باد روی همه ی واژه های این جمله آشکار است. همحروفی یا تکرار صامت «ب»  (alliteration)  این سلطه را تشدید می کند همانطور که تکرار«خ» نشان می دهد همه چیز در دنیا مانند خس بی اختیار در اختیار باد است.

روی دریاچه ی آرام «نگین» قایقی گل می برد.

تفاوت اصلی این جمله با جمله ی قبلی در دو چیز است: یکی، آرام بودن دریاچه در برابر سرعت «باد» که در گردنه می پیچد و همه چیز را مانند خس می روبد؛ و دوم، گلی که جای خسی را که باد می برد گرفته است و سوار بر آب است. نکته ی مشترک این جمله با جملات پیشین این بند در عبث بودن و گذرا بودن آنچه می گذرد است. زندگی یی که روی باد یا آب بنا شود پوچ است. می خواهد ظاهرش «خس» باشد یا «گل». حتا دریاچه با این که نامش «نگین» است و باید ارزشمند باشد معرف ارزش ماندگار نیست. این هم یک جور «دسته گل به آب دادن» است. جای گل روی قایق و هستی اش برای کسب درآمد نیست. گل اگر در باغ بود مانند نور آدم را به سمت خود می کشید و روشن می کرد. سهراب تعجب می کند از اینکه کسی گل فروشی کند و حتا آنها را به حراج بگذارد. تعجب سهراب دست کمی از تعجب خیام ندارد که می گفت:

من در عجبم ز می فروشان کاین قوم

به زآنچه فروشند چه خواهند خرید

اگر خودمان را جای خیام بگذاریم و مانند او به هستی نگاه کنیم و بیاندیشیم میبینیم که راست می گفت. فکرش را بکنید آدمی شراب دم دستش باشد و ننوشد؛ بعد، بیاید آن را بفروشد و جایش سیب زمینی بخرد و بپزد و بخورد یا آب زرشک بگیرد و بنوشد.

در بنارس سر هر کوچه چراغی ابدی روشن بود.

برخلاف جملات پیشین که در آنها موقتی و گذرا بودن رخدادها و پدیده های زمینی و تاریخی مطرح شده بود، در این جمله شهری معرفی می شود با چراغ های ابدی. این بار، اسم خاص «بنارس» مانند اسم عام «چراغ» که در وسط جمله می درخشد با حضور در ابتدای جمله جلب توجه می کند. برای اینکه بفهمیم منظور سهراب از «چراغ ابدی» چیست لازم است که حداقل به این اندازه شناختی در مورد شهر «بنارس» کسب کنیم که، «بنارس» شهر ادیان هندی و تنوع مذاهب است. همین قدر اطلاعات کافی است تا بتوانیم با شناختی هم که از سهراب داریم حدس بزنیم منظورش از این حرف چیست. چیزی ورای زندگی یی که روی باد و آب روان است ابدیت را به ساکنان این کوچه ها می بخشد. نور طلبی ویژگی ممتاز ساکنان کوچه های این شهر است. این نور را آنها از مذاهب گوناگون کسب کرده اند.  میراث مردم این شهر برای نسل های پس از خود همین نور است. برای همین این نور نسل به نسل تا ابد امتداد پیدا می کند. این کوچه ها مانند کوچه های قبلی که سهراب ازشان می گفت معرف دوره های زمانی گوناگون است. برخلاف تاریخی که سرگذشت اش را در مصرع نخست «باد» با به این سو و آن سو راندن بافه ای از خس می نوشت، اینجا- در «بنارس»- تاریخی رقم می خورد که با نفوذ نور تا بی کران کشیده می شود.

نوشته شده توسط Mohammad Reza Nooshmand  | لینک ثابت |

بررسی تصویر به تصویر «صدای پای آب» سهراب سپهری (20)

 

سهراب حتا از فریدون مشیری که می گفت «در نزد من شمشیر در مشت، یعنی کسی را می توان کشت» برای تعریف قتل و معرفی انگیزه ی آن لطیف تر و ظریف تر می اندیشد. برای او قتل فقط با هفت تیر و شمشیر و مقتول فقط انسان نیست. خیلی چیزها جان دارند و خیلی از ماها بی خبریم. جغجغه جان دارد و جان کودک است؛ این را کودک حسّ می کند و بزرگ تر ها باید درک کنند. پس، گرفتن آن از کودک و محروم کردن او از بازی با آن برای اینکه بعد از ظهر بگیرد بخوابد تا دیگران نیز آسوده از شلوغ کاری های او بتوانند بخوابند منجر می شود به:

قتل یک جغجغه روی تشک بعداز ظهر.

بعضی از مادران عادت دارند که با تکان دادن جغجغه و با صدای آن بچّه را هیپنوتیزم و ساکت کنند تا خوابش ببرد. گاهی جغجغه را می زنند تا بچه را بخوابانند. در هر صورت، مورد استفاده ی جغجغه آن جوری نیست که خیلی ها استفاده می کنند. قتل جغجغه بی صدا شدن اش پس از بخواب رفتن کودک است. قصه را هم سر کوچه ی خواب همین طوری به قتل می رسانند:

قتل یک قصّه سر کوچه ی خواب.

قصّه ی ناتمام قصّه ی مقتول است. کودکی که پیش از رسیدن به پایان قصّه خوابش می برد قصّه برایش دیگر مرده است. حتا کسی که با مشاهده ی بخواب رفتن کودک از خواندن مابقی آن دست می کِشد قصّه را می کشد. قصّه برای خواب نیست، برای بیداری است. قصّه گوی واقعی قتل قصّه اش را هنگامی که متوجه می شود مخاطبانش هنوز به آخر نرسیده خوابیده اند می بیند و رنج می برد.

قتل یک غصه به دستور سرود.

هیچکدام از قتل های قبلی قابل قبول نبود که این یکی قابل قبول و بجا باشد.  پس در این یکی هم چیزی است که آن را بد و رد می کند؛ امّا چه چیز؟ سرود راه حلّ درست و مناسبی برای هر غصه ای و شاید هیچ غصه ای نباشد. با گول زدن خود و دیگری و الکی خوش بودن مشکلی حل نمی شود. علّت و عامل غصه را باید از بین برد. غصه نمود ظاهری و سطحی مشکلی جدّی و عمیق است. با سرود فقط می شود برای مدّتی ظاهر آدم غصه دار را بی غصه کرد.

نکته ی مهم تر این است که بعضی از غصه ها باید باشد. اگر نباشد بد است و پوشاندن و فراموشی شان قتل است. بجای توضیح بیش تر ابیاتی از مثنوی معنوی را در اینجا می آورم تا توجیه این ادعای من باشد:

نالم ایرا ناله ها خوش آیدش

از دو عالم ناله و غم بایدش

چون ننالم تلخ از دستان او

چون نی ام در حلقه ی مستان او

چون ننالم همچو شب بی روز او

بی وصال روی روزافزوز او

ناخوش او خوش بُوَد در جان من

جان فدای یار دلرنجان من

عاشقم بر رنج خویش و درد خویش

بهر خوشنودی شاه فرد خویش

سهراب مانند حضرت مولانا از دست دادن چنین حسّی را نمی پسندد، و فراموشی و کنارگذاشتن آن به هر بهانه و سرودی را قتل آن حسّ و صاحب آن حسّ می داند.

قتل مهتاب به فرمان نئون.

زرق و برق نئون های رنگارنگ در شب باعث می شود کسی ماه و مهتاب را نبیند. البته خودِ نئون مقصر نیست، ولی سهراب با جان بخشیدن و شخصیت دادن به آن، محو شدن مهتاب در نورافشانی نئون را قتلی می بیند که به فرمان نئون عملی شده است. اصلاً، نئون با همین نور مصنوعی اش دارد فرمان قتل را صادر می کند. زبان نئون و زورش درهمین نورش است.

قتل یک بید به دست «دولت».

احتمالاً سهراب «بریدن» درخت بید به دستور دولت را برای استفاده از زمین و فضایی که اشغال کرده برای مقاصد دیگر، «قتل» این درخت نامیده است.

قتل یک شاعر افسرده به دست گل یخ.

اوّلین چیزی که طبق عادت و سنت هی ادبی از رابطه ی بین شاعر و گل به ذهن هر خواننده ای ممکن است برسد این است که در حقیقت شاعر از عشق گل می میرد نه به دست گل. شاید سهراب هم منظورش همین باشد. گل معشوقه ی شاعر و یا نمادی برای معشوقه اش است. چه چیز باعث می شود شاعر از عشق معشوقه اش بمیرد؟ باز در جواب باید گفت طبق آنچه که دشعر شعرا مرسوم است «بی وفایی و سردی معشوقه نسبت به شاعر عاشق.»

اگر گل یخ به شاعر گرمی و محبت و جان می داد خوب بود. سرد و افسرده اش نمی کرد. امّا، حالا که قاتل جان او شده است باید او را عامل این افسردگی و یا افزایش آن بدانیم.

از ویژگی های خاص گل یخ و از خواص عام هر گلی رفع افسردگی است. امّا گویا گل یخ یا دست کم نامش باعث شده است که شاعر افسرده و یا افسرده تر شود.  سردی وجه مشترک هر دوی آنهاست. گل یخ در سرمای زمستان می روید، در حالی که شاعر دنبال محفل و رابطه ای گرم است. شاعر افسرده هر قدر هم که به گل یخ علاقه داشته باشد فضایی که گل یخ در آن می روید و بارور می شود با حال ونیازش جور درنمی آید.

معشوقه با سردتر بودن معشوقه تر می شود و عاشق با افسرده تر بودن عاشق تر! این سرما و سردی، گرچه برای گل یخ خوب است، قاتل جان شاعر و زمستان عمر اوست. در این زمستان شاعر مجالی برای دیدار و یا وصال نخواهد داشت.

 

نوشته شده توسط Mohammad Reza Nooshmand  | لینک ثابت |

 

بررسی تصویر به تصویر «صدای پای آب» سهراب سپهری (19)

 

پس از آن جنگ های بی صلح و حمله های بی نتیجه، سهراب تصویر «فتح»هایی را نشان می دهد که ساده و بی دردسر بدست می آید.

فتح یک قرن به دست یک شعر.

فتح یک باغ به دست یک سار.

فتح یک کوچه به دست دو سلام.

فتح یک شهر به دست سه چهار اسب سوار چوبی

فتح یک عید به دست دو عروسک، یک توپ.

گرچه عدد «یک» با همه ی کوچکی اش، چون با تأکید پیش از «قرن» و «باغ» و «کوچه» و «شهر» و «عید» آمده است، نشان می دهد که این اهداف اهداف بزرگی اند، اعداد یک، دو، سه، چهار که برای معرفی همه ی موجودی نیروهای غالب استفاده شده است نشان می دهد که این فتوحات نیازی به حمله ی هنگ ها و لشکرها نداشته است. تضاد بین یزرگی غنیمت ها و کوچکی نیروها و اسلحه ی مورد استفاده آشکار است.

فتح یک قرن به دست یک شعر.

«فتح یک قرن» فتح یک تاریخ با تأثیر روی دوره ای از آن است. می توان مانند رودکی با شعر «بوی جوی مولیان آید همی» امیری را در شهری ساکن و خود را در فتوحات آن امیر در آن قرن شریک کرد. می توان با یک شعر ساختار فکری و فرهنگی و سیاسی دوره ای را بهم ریخت و دری به سوی قرنی جدید گشود. مانند کاری که «نیما یوشیج» با شعر «افسانه»اش انجام داد. پس، «فتح» بیش تر با معنی اصلی اش- گشایش- در این مصرع آمده است. نیما یوشیج ثابت کرد که با یک شعر می توان دری به سوی عصری جدید باز کرد. یک شعر بخودی خود نباید تا این حدّ جدّی گرفته شود و نگران کننده باشد، مگر اینکه کارایی آن ورای سادگی اش درنظر گرفته شده باشد. تغییر تاریخی ناشی از انتشار چنین شعری، در ظاهر، تغییری ادبی است، ولی آنچه که باعث مخالفت خیلی ها می شود تغییر فکری و فرهنگی و سیاسی متعاقب آن است. مخالفان اصلی می دانند که آزادی و رهایی از سنت های قراردادی ادبی، آزادی در عرصه های دیگر را نیز در پی خواهد داشت. آزادی از احساسات تحمیلی پیچیده و چپیده در شعرهای قالبی آزادی از قید و بندهای دیگر را در پی دارد.

فتح یک باغ به دست یک سار.

این فتح نیز خیلی ساده اتفاق می افتد. بدون لشگرکشی. «نشستن» مساوی است با «فتح کردن». البته، باز از جمله ی سهراب نمی شود تنها اینگونه تلقی کرد که ساری با نشستن روی یک درخت باغی را فتح می کند. در همه جملات این بند آن کسی که با انجام فعالیتی فتح و غنیمتی بدست می آورد مجهول است، گرچه از روی شواهدی کشف شدنی است. (حتا، در مورد جمله ی نخست، لازم نیست حتماًً شاعری با سرودن شعری فاتح قرنی باشد. خواننده ی یک شعر نیز می تواند چنین نقشی را ایفا کند. مانند مرحوم گلنراقی که با خواندن فقط یک تصنیف- تصنیف «مرا ببوس»- روی چند نسل از فعالان سیاسی جوان تأثیر قابل توجهی گذاشته است. خیلی از این افراد به اینکه شاعر این تصنیف چه کسی است کاری ندارند.

حالا، در مورد «فتح یک باغ به دست یک سار» نیز می توان گفت شاید کسی با نگاه به یک ساری که روی شاخه ی درختی در باغی نشسته است حس کند که هیچ چیز در دنیا به اندازه ی بودن در این باغ و نگاه کردن به این سار برایش مهم نیست؛ و با این حسّ خود را به گونه ای فاتح این باغ ببیند. «ما هیچ، ما نگاه» یعنی همین. یعنی ما خودمان با نگاه به  هستی است که هست می شویم و نیز فاتح هر چیزی می شویم که در قلمرو نگاه مان است.

فتح یک کوچه به دست دو سلام.

فتح یک کوچه، به ویژه برای یک میهمان، یک غریبه، یک تازه وارد، با عبور از سیستم دفاعی آن کوچه- اهالی قدیمی آن- امکان پذیر می شود. «کم محلّی» اهالی هر محلّه ای را می توان با یک سلام ساده و تکرار ساده ی آن از میان برداشت و اهل همان محل شد.

فتح یک شهر به دست سه چهار اسب سوار چوبی

اوّلین تصویری که این جمله در ذهن هر خواننده ای می سازد، تصویر کسانی است که درون اسبی چوبی پنهان شدند تا بتوانند شهر «تروا» را تصرف کنند. البته، در جمله ی سهراب سوارها و اسب ها هر دو چوبی اند. در ضمن، فکر نمی کنم سهراب نیرنگ در جنگ را بر محبت برای صلح ترجیح داده باشد. این «سه، چهار اسب سوار چوبی» می تواند نماینده و نمایاننده ی هر گونه سوغاتی باشد که کسی با خود به شهری می برد و دل یا دل هایی را بدست می آورد و فاتح آن شهر می شود. (سران و سلاطین گذشته نیز گاهی بجای ارسال قشونی از سوارکاران جنگی با ارسال هدایایی راحت تر بر فتوحات خود می افزودند. این هدایا، سواران و سفیران آنها بوده اند.)

فتح یک عید به دست دو عروسک، یک توپ.

چه کسی فاتح این غنیمت است؟ به عقیده ی من، کسی که این دو عروسک و یک توپ را هدیه می دهد. حتماً شنیده اید گاهی پس از وقوع حادثه ای و یا یک تصمیم گیری غلط در طی تعطیلاتی مانند عید افرادی شخص مقصر را سرزنش می کنند که «تمام تعطیلات عید را  برایمان کوفت و زهرمار کردی!» به عنوان مثال، پدری خساست و یا کم کاری می کند و عیدی فرزندانش را که در حدّ عروسک و توپی است نمی دهد و با این کار هم قلب بچّه ها را از دست می دهد و هم عید را. نگاه شیرین این بچّه ها می تواند عید را برای او شیرین کند. برای جلوگیری از چنین فاجعه ای کافی است هر آدمی بداند که با کار ساده ای مانند آنچه که سهراب می گوید می توان با فتح قلب های کوچک، فاتح لحظه های بزرگ و ماندگار شد. بعید می دانم فاتحان این میدان از نظر سهراب آن کودکانی بوده باشند که این عروسک ها و توپ را هدیه گرفته اند. فاتح اصلی آن کسی است که با پیش کش این هدایا این عید را برای خودش عید و برای بچّه ها شیرین کرده است.

نوشته شده توسط Mohammad Reza Nooshmand  | لینک ثابت |