بررسی تصویر به تصویر «صدای پای آب» سهراب سپهری (27)

«بودن» برای سهرابِ نقاش، «بودن» در معرض نور است. درک نور است. «دیدن» و «دیده شدن» است. آدم هنگامی که نور را حس می کند، حس می کند که وجود دارد. امّا، «بودن» برای سهرابِ شاعر، نورانی شدن و نور بودن است. این نور تنها آن نوری نیست که وجود و نقش اش با علم فیزیک اثبات می شود. این نور آن قدر بسیط است که آدم نابینا هم وجودش را درک می کند. گیاهانی که عاشق نورند نور را با چشم دیگری می بینند. نور که می آید حشره خاطرجمع می شود که هنوز هست.

مثل بال حشره وزن سحر را می دانم.

«وزن سحر» وزن بودن است. در ادامه ی شعر به اینجا هم خواهیم رسید که سهراب می گوید: «وزن بودن را احساس کنیم.»

یک سر همه چیز به نور و درک آن پیوند می خورد. تا آدم حسّی قوی نداشته باشد و گیاهوار عاشق نور نباشد این پیوند نمی روید و نمایان نمی شود. آدم باید مانند بال حشره حسّ لطیفی داشته باشد تا رفتن تاریکی و فرارسیدن ظریف سحر را بتواند وزن کند. درست است که بال همه حشرات شفاف نیست و نور را عبور نمی دهد، ولی به نظر می رسد سهراب فکرش بیش تر پیش حشراتی بود که بال های شفافی به شفافیت نور دارند.

 

مثل یک گلدان، می دهم گوش به موسیقی روییدن.

با این شیوه ی بیان، منظور از گلدان، گلدان و گُلی که در آن است نیست. منظور خودِ گلدان است که از نظر ما بی جان و بی حس است. با صنعت تشخیص گلدان یک شخص فرض شده و حتا می توان گفت با استعاره گلدان برای شکلی که دارد به یک گوش تشبیه شده است. گلدان، موسیقی روییدن گلی را که دم گوش اش است می شنود. سهراب پیش از این با گفتن «نبض گل ها را می گیرم» تصویر مشابهی را از این حسّ نشان داده بود.

 

مثل زنبیل پر از میوه تب تند رسیدن دارم.

زنبیل منتظر رسیدن میوه هاست. ولی سهراب جوری این جمله را سرهم کرده است که چه ما بخواهیم و چه نخواهیم- حتا چه خودش بخواهد یا نخواهد- رسیدن میوه و رسیدن زنبیل باید یکی دانسته شود. زنبیل هنگامی می رسد و هنگامی زنبیل است که میوه ها برسند و زنبیل پر از میوه شود. زنبیل مانند دهانی حریص و باز منتظر رسیدن میوه هاست انگار که آنها را می تواند بخورد.

 

مثل یک میکده در مرز کسالت هستم.

میکده چه وقت به مرز کسالت می رسد؟ مشخص است! هنگامی که مشتری نداشته باشد. هنگامی که تنها باشد. تنهایی میکده و می فروش از یک جنس است. زنبیل دلش می خواست از میوه های رسیده پر شود، و میکده دلش می خواهد از مشتری های تشنه پر شود. آدم وقتی کسی می آید که دلش برایش تنگ شده بود و مدّت ها آرزوی دیدن اش را داشت درجا می گوید «با خودت نور آوردی. اینجا را روشن کردی!» مشتری ها روشنایی میکده اند.

 

مثل یک ساختمان لب دریا نگرانم به کشش های بلند ابدی.

امواج به این دلیل کشش های بلند ابدی اند که دریا خشک شدنی نیست. پس، این امواج هم تمام شدنی نیستند. نکته دیگر در این تصویر این است که این کشش ها کوتاه نمی آیند؛ ارتفاع امواج لحظه به لحظه بیش تر و نگران کننده تر می شود. این تباهی است که با امواج بلندش روی این ساختمان سایه می اندازد. بنابراین، «حشره»، «گلدان»، «زنبیل»، «میکده» و «ساختمان» همه در جستجوی حیات و تلاش برای بقای خود هستند. هستی و بقای هر یک به ظاهر به هستی و بقا یا عدم وجود چیزهای دیگر وابسته است.  ولی آنچه که وجودش برای هستی همه چیز ضروری است نور است، و آنچه که دلخوش کننده است حضور و وفور نور است:

تا بخواهی خورشید، تا بخواهی پیوند، تا بخواهی تکثیر.

این جمله را باید سروته خواند و از وسط فهمید! تکثیر تکثیر وجود دارد هستی تمام شدنی نیست، تکثیر وجود دارد برای اینکه پیوند امکان پذیر است؛ این پیوند، پیوند با خورشید است. این پیوند، پیوندهایی است که با دست خورشید گره می خورد. این پیوندها و تکثیرها خورشید را تمام نشدنی می کند. خورشید بدون این پیوندها و تکثیرها خورشید بودن اش په فایده ای دارد. نور در صورتی وجود دارد و وجودش حس می شود که چیزی باشد تا بازتاب تصویرش اثبات وجود نور باشد. اصلاً، «تا بخواهی خورشید» یک معنی اش این است: «تا بخواهی روز و روزگار.» البته، آدم باید چشمان ریزبین و خوش بینی داشته باشد تا روز و روزگار را این طور روشن ببیند و وجود خود و دیگران را با کوچک ترین بهانه ای حس کند. سهراب در ادامه می گوید که خودش چه طور به چنین حس و نگاهی رسیده است.
نوشته شده توسط Mohammad Reza Nooshmand  | لینک ثابت |

بررسی تصویر به تصویر «صدای پای آب» سهراب سپهری (26)

سهراب پس از صحبت از روح و کار و بیکاری آن و شیوه ی برخوردش با اشیاء، به صحبت از خودش و نوع نگاهش به اطراف می پردازد. روح سهراب در  این لحظات و در بیان این حرف ها مساوی است با خودِ سهراب:

من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن.

من ندیدم بیدی، سایه اش را بفروشد به زمین.

رایگان می بخشد، نارون شاخه ی خود را به کلاغ.

این کنایه ی زبانی یا «ریشخند کلامی» برای این است که آدم ها حواس شان را جمع کنند. سهراب به در می گوید تا دیوار بشنود. بدون تردید گونه ای بده-بستان در روابط بین موجودات نامبرده حاکم است، ولی نه از نوع تجارت و روابط کاسبکارانه ای که بین آدم ها دیده می شود.اگر با اندیشه ی چارلز داروین بخواهیم به طبیعت نگاه کنیم همان رقابت و دشمنی موجود بین انسان ها را بین حیوانات و بین گیاهان و حتا بین حیوانات و گیاهان نیز می بینیم. در رقابت و خصومت بین آنها نیز گونه ی برتر رشد بهتری خواهد داشت و باقی می ماند. ولی سهراب کاری به اینکه گیاهان و حیوانات در مقایسه با هم و در زندگی در کنار هم چه رابطه ای دارند و چه می کنند ندارد. او می خواهد زندگی و روابط بین انسان ها را با آنچه در بین گیاهان و یا حیوانات است مقایسه کند، و از این مقایسه نتیجه بگیرد که ما از همه ی موجودات عقب تریم و ارتباط و زندگی طبیعی مان دارد از دست می رود. آن نوع خوبی و بدی و زشتی و زیبایی و ضعف و قوتی را که طبیعت برای ما تعیین کرده است از دست داده ایم و با معیارها ی دیگری زندگی و رقابت می کنیم و خوب و بد و زشت و زیبا و ضعیف و قوی هستیم. بدون شک صنوبری که سعی می کند نور بیش تری بگیرد و بیش تر رشد کند و قد بکشد با صنوبر بغل دستی اش گونه ای رقابت و دشمنی دارد، ولی برای غلبه بر او از چیزی ورای قانون طبیعت و توانایی طبیعی خود استفاده نمی کند.

درست است که بید برای سایه انداختن روی زمین با او معامله نمی کند، ولی برای اینکه سایه ای داشته باشد و زمین از آن بهره ای ببرد با او مبادله ای طبیعی را انجام می دهد. از زمین آب و غذا می گیرد تا برگ های بیش تری داشته باشد و بتواند به او سایه بدهد. سهراب خواهان این گونه همزیستی بی منت و اذیت است.

درست است که نارون و کلاغ به شکلی که مالک و مستأجر با هم قرارداد تنظیم می کنند به تفاهم نمی رسند، و حق الاجاره ای با واحد ریال و ... پرداخت نمی شود، ولی نوعی همزیستی مسالمت آمیز طبیعی بین شان وجود دارد. مثلاً، شاخه برای لانه سازی از درخت است و گرده افشانی و خوردن آفات و ... از پرنده. این قرارداد بدون اینکه طمع هیچکدام سایه ای بر آن انداخته باشد فطری و طبیعی است. درست است که گفته اند هیچ گربه ای برای رضای خدا موش نمی گیرد، ولی حقیقت این است که هر گربه ای بر اساس قانونی که خدا برایش در طبیعت وضع کرده است موش می گیرد. سهراب عاشق طبیعت و زندگی گیاهی و آن گونه آگاهی و نشاطی است که در آن وجود دارد. هنگامی که در «در گلستانه» می گوید:

من چه سبزم امروز

و چه اندازه تنم هشیار است!

نکند اندوهی، سر رسد از پس کوه.

برای زمان کوتاهی هم که شده حس می کند گیاه است. به همین دلیل در اینجا نیز می گوید:

هر کجا برگی هست، شور من می شکفد.

فعل «شکفتن» همین گرایش اش را نشان می دهد. در حقیقت «شور» او، شکلی از روح اوست که مانند گیاهی با دیدن برگی شکوفه می دهد. این «شکفتن» کنایه از شاد بودن نیز هست.

بوته ی خشخاشی، شست و شو داده مرا در سیلان بودن.

دیگران با کشتن خشخاش و کشیدن شیره ی آن مغزشان را شست و شو می دهند تا بی خیال همه چیز شوند، سهراب با دیدن بوته ی خشخاش هستی اش را از هر چه که او را از این زندگی و بودن طبیعی غافل کند می شوید تا نشان دهد با چشم های شست و شو داده شده می توان عاشقانه به هستی نگاه کرد. این نوع شست و شو برایش یک جور غسل مذهبی است. به سوی دنیا می رود، ولی به سود دنیا نگاه نمی کند. می خواهد با شور و نشاطی همچون گیاهان در آن رشد کند و بالا برود. در منظومه ی «مسافر» خیلی گویا خوشبختی و خوشحالی زندگی آنها را این گونه توصیف می کند:

خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند

و دست منبسط نور روی شانه ی آنهاست.

خوبی زندگی گیاهی در این است که واسطه ها و دلال های سودجو و غیرطبیعی با قراردادهای منطبق با بازار سیاه موجب رشدشان نمی شود. رزق و روزی را از منبع نور می گیرند و چون دستِ او روی شانه ی آنهاست به کمکی که از جانب و جنس او نباشد نیاز ندارند.

 

نوشته شده توسط Mohammad Reza Nooshmand  | لینک ثابت |

بررسی تصویر به تصویر «صدای پای آب» سهراب سپهری (25)

 

سهراب مهم ترین عامل تفاوت خود با دیگران را این طور بیان می کند:

من به آغاز زمین نزدیکم.

نبض گل ها را می گیرم.

آشنا هستم با، سرنوشت تر آب، عادت سبز درخت.

«نزدیک بودن به آغاز زمین» یعنی مانند نخستین نوزادِ بشر، بدون عمل سزارین در زایشگاه و بدون تأثیر یارانه روی ژن و نطفه، خالص و پاک و فطری و طبیعی به دنیا آمدن و زندگی کردن. «کم سال بودن روح» که در ادامه ی این جملات می آید تکرار همین تصویر است.  این روح تازه به دنیا آمده  تازه به دنیا نیامده است! نوزادی اش به این دلیل است که از همان روز نخست، از ماقبل تاریخ، همچنان پاک و ساده و دست نخورده باقی مانده. اگر ردّ این روح را در افکار سهراب دنبال کنیم  می بینیم که با گذشت زمان تنها از جسمی به جسمی رفته و حالا در وجود او نشسته و شخصیت اش شده است.  

همچنین، «نزدیک بودن به آغاز زمین»  به احتمال زیاد با توجه به دو جمله ی بعدی به درک سطح حیات بخش هستی و زمین برمی گردد- درک هستی و حیات از همانجایی که گیاه در زمین ریشه می دواند و از سرچشمه های زمینی و زیرزمینی آب می گیرد. «گرفتن نبض گل ها» یعنی آشنایی با کوچک ترین نشانه ی حیات در آنها؛ برای همین است که می گوید:

آشنا هستم با، سرنوشت تر آب، عادت سبز درخت.

«سرنوشت تر آب» پیوند خوردن آب به «عادت سبز درخت» و جاری شدن آن در رگ های درخت است. آب زنده بودن خود را با زنده بودن و زنده نگه داشتن درخت نشان می دهد و ثابت می کند؛ اگر نباشد درخت می خشکد و می میرد. این مصرع تکرار فلسفه ی «آگاهی آب» و «قانون گیاه» است که پیش ترها مطرح شان کرده بود.  پس، اگر «آغاز زمین» را «آغاز پیدایش زندگی» در روی زمین بدانیم به این نتیجه می رسیم که چون نه «سرنوشت تر آب» و نه «عادت سبز درخت» تا به امروز تغییری نکرده است، پس سهراب هم عادت فطری و انسانی و نزدیکی خود به طبیعت را مانند انسان های نخستین حفظ کرده است. چیزهای دیگر پیرامون سهراب نیز همراه با نوزادی و کم سالی روحش به نظر می رسد در آغاز خلقت شان باشند. «آغاز زمین» آغاز همه چیزِ زمین است. هستی همه ی اشیاء مانند خلقت نخستین نمونه شان برای روح سهراب تازگی دارد. برای همین است که می گوید:

روح من در جهت تازه ی اشیا جاری است.

او با آن نگاه معمولی و تعریف رایج به سمت آنها نمی رود. در اشیاء پیرامونش چیزهایی را می بیند که دیگران نمی بینند. نگاه دیگران جور دیگری تازه است و اشیاء را جور دیگری تازه می خواهد. اسمش را «مُد» یا «فَشِن» گذاشته اند. سهراب این اسم ها و نگاه ها را از روی اشیاء برمی دارد و آنها را به همان شکل طبیعی شان برمی گرداند و می بیند. آنقدر این اشیاء با گذشت قرون در آن ظواهر به اصطلاح جدیدِ هر دوره ای پیچیده و گم شده اند که با بیرون آوردن شان از آن لفافه ها و رسیدن به اصل شان تازه می شوند و می شود چیزهایی را در آنها دید که هرگز دیده نشده است. بنابراین، این تازگی موجود در اشیاء بدین سبب است که از نو دیده می شوند.

روح من کم سال است.

کم سال بودن روح باعث شده است سهراب حقیقت اشیاء را خوب ببیند و راحت بروز بدهد. حقیقت را باید از زبان بچّه ها شنید. روح سهراب هنوز در کودکی اش است. البته، روح بزرگ که می شود ممکن است آلوده نشود و فقط حقیقت را پنهان کند. خیلی ها همان حسّی را که سهراب نسبت به زندگی و هستی داشت دارند ولی شهامت ابرازش را ندارند. این شهامت در کودکان بیش تر از افراد بالغ و جااُفتاده(!) دیده می شود. جااُفتاده ها برای این جااُفتاده اند که به طور کامل درون عادات مرسوم جامعه جا خوش کرده و همرنگ جماعت شده اند.

روح من گاهی از شوق، سرفه اش می گیرد.

سهراب چه می خواهد بگوید!؟ شاید می خواهد بگوید گاهی در برخورد با پدیده ای روحش از شوق نمی تواند جلو خودش را بگیرد و درجا احساس اش را نشان می دهد. این نوع بروز احساسات به این دلیل به سرفه کردن تشبیه شده است که ناگهانی است و جلب توجه می کند طوری که انگار عجیب و بی موقع است. برای آنهایی که آن را خلاف عادت ها و حرف های مرسوم می بینند مانند «سرفه» از علائم بیماری است؛ در صورتی که فردی که ما تصور می کنیم بیمار است اگر «سرفه» نکند بیمار بی حالی است که همچنان بیمار می ماند. اگر چیزی یا حرفی جلو نفس کشیدن روح را گرفته باشد «شوق» سرفه کردن به اندازه ی تلاش برای بقا ضروری است. روح اگر حرفش رانزند و احساس اش را به سطح جسم نرساند و آشکار نکند بیمار و بیکار می ماند.

روح من بیکار است:

قطره های باران را، درز آجرها را، می شمارد.

سهراب اغلب به «چند» نمی اندیشد و به فکر «چون» است زیرا وزن بودن را با کوچک ترین ذرّه هم می توان  احساس کرد و نیازی به ترازو نیست.  او بیش تر می خواهد از «حالت سنگ» چیزی بفهمد. پس با صحبت از شمردن تعداد قطره های باران یا درز آجرها که نه دانستنی است و نه گفتنی می خواهد به کجا برسد و یا ما را به چه چیز برساند؟

 حرف از شمردن قطره های باران و حتی شمردن درز آجرها برای کسی هم که چشم هایش آستیگمات نیست اغراق آمیز است، ولی برای روحی که مسلط بر همه چیز است اغراق موجود در این حرف مهم و مطرح نیست، و به نظر نمی رسد توجه اصلی سهراب به جنبه ی اغراق آمیز و صنعت مبالغه ی موجود در این جمله باشد. معلوم است که نمی خواهد توجه ما را به این سمت بکشاند. به عقیده ی من کنایه ی موجود در این شیوه ی بیان قوی تر از اغراق موجود در آن است. درست است که «شمردن قطره های باران و درز آجرها» کار بیهوده ای ست، ولی روح با انجام چنین کارهایی که به چشم نمی آید نشان می دهد که هنوز و همیشه وجود و حضور دارد. سهراب به ما می فهماند که روح مانند جسم در بیکاری و پرکاری وجود دارد، ولی این وجود همیشه حس و درک نمی شود. کلمه ی «گاهی» در مصرع بعد علاوه بر بیان هوشیاری ما در مورد حضور روح در برخی موارد، غفلت ما را از درک حقیقتِ وجودش در مواقع دیگر نشان می دهد. یک فرق اساسی سهراب با دیگران و عامل تنهایی اش در این «روح باوری» اش است.

روح من گاهی، مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد.

حرف اصلی این جمله این است که، روح با اینکه جسم نیست و کارش و وجودش به چشم نمی آید درست مانند مادّه، مانند سنگ، حقیقت دارد. یعنی هست هر چند همه گاهی وجودش را انکار می کنند. سهراب برخلاف دیگران حضور و تأثیر روحش را در هر حالتی حس می کند. نکته ی مهم این است که دیگران هم باید روح او را درک و حس کنند تا از این تنهایی دربیاید. درک و حس روح او، درک و حس حرف و شعرش است. بنابراین، روح او در همه ی جملات و ابیات شعر و زندگی اش- چه با معنی و چه بی معنی- حضور دارد. وجود این روح مانند جسم در پرکاری و در بیکاری باید حس شود. برای سهراب، حضور و نقش روح در زندگی درست مانند وجود سنگی است که سر راهی افتاده و راه را بسته باشد. هر عابر و مسافری با درک حقیقت آن می تواند راهش را ادامه بدهد و به حقیقت برسد وگرنه باید همانجا بی روح بماند! تعبیر«سر راه بودن» با تصویری برجسته- به برجستگی یک سنگ- این حقیقت را با تأکید تکرار می کند.  مانند «سنگِ سر راه بودن» باعث می شود  تصویر و حقیقت وجود روح پررنگ تر شود. سنگی که سر راه است چون راه را بسته است حتماً به چشم می آید و دیده می شود. حتا آدم نابینا- با عصا یا بی عصا- بالاخره با آن برخورد می کند و وجودش را باور می کند. روح می تواند هم مانع رسیدن به حقیقت باشد و هم راهگشای آن. کافی است حقیقتِ خود روح را باور کنیم. این حرف ها همه باورهای سهراب است.

نوشته شده توسط Mohammad Reza Nooshmand  | لینک ثابت |